تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه یازدهم خرداد 1387

رسم عاشقی!!

 

این روزها سعی می کنم یاد بگیرم چگونه می توانم همه را دوست داشته باشم ,
همه را , زشت و زیبا و مورچه و دیوار را
همه را دوست داشته باشم و ... و دلبسته به هیچکس نباشم
دلبسته بودن , شبیه طنابی در گردن داشتن است
باید مواظب باشی و گرنه
یا خودت از دست می روی یا طناب بیچاره پاره می شود ,
اگر خودت از دست بروی , دو حالت دارد
یا طناب برای همیشه نعش خاطرات تو را , آویزان بر خودش حفظ می کند
و یا از گردن بی جان تو بر گردن تازه نفسی دیگر می افتد
و اگر طناب پاره شود , یا تو در چاله های تاریک سردرگمی سقوط می کنی
و یا دنبال طنابی دیگر برای آویزان کردن خودت می گردی ,
رسم زندگی همین است ... و رسم عاشقی .

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html