تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

زمستون برو! دوست ندارم!

در برف قدم خواهم زد. از شاخه های خشکیده درختان عکس می گیرم. ذهنم را در رنگ چمن بهاری می خوابانم. غرق می شوم. نه غوطه ور. غرق.


این سرما کم کم دارد افسرده ام می کند....
خدایا میشود زودتر تابستان را بفرستی بیاید ؟ حداقل آدم توی تیر و مرداد دم بهِ دم دلش یک بلغ ِ گنده ِ گرم نمیخواهد ....


پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html