تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386

 

من ترک برداشته ام

به قطر یک وجب تنهایی

و عمق یک متر عذاب

تاب چوبی حیاط مرا هل میدهد      و باران مرا می بارد

شقیقه هایم را فریاد میزنم ، به انزجار بودن ام

پله های سرخ را بالا می روم ،تا سبزی درخت بید و سیاهی آسمان عذابم ندهد.

پلک هایم را به هوا میسپارم ،تا باران بباردشان

ابرها در آغوش میگیرم   ،  و در کنج یک دنیا

خودم را بیزار میشوم

کاش راه ها بازگردند    ،همین راه ها که رد هیچ پای نرفته ای را ندارد

و در انتهای آن هیچ کس منتظر است

من سیاهی ام را به قیمت یک فانوس گمشده می فروشم

تخته ها را به حرمت کلمه ی "آب" سیاه نمی کنم

وقتی بچگی ، فقط بچگی بود ، حروف معنایی چنین نداشت

و آسا ن بود نوشتن پنجره

شاید فراموش کرده ام که پنجره را کدام حروف باز میکنند     ،  و نیمکت را کدام عابر استراحت؟

نبض خونم را کسی میزند که نیست

کسی که هیچ وقت دیگر هم نبود...


مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند! کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!

انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا!  ولی خدایان یونان حسادت میکردند...! آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد حمله کردن به او کار دشواریست! با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!

خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود! زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد! صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!

و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!

دلیل آن این است که در حال حاضر  همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!

ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!

>>افلاطون<<

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html