من ترک برداشته ام
به قطر یک وجب تنهایی
و عمق یک متر عذاب
تاب چوبی حیاط مرا هل میدهد و باران مرا می بارد
شقیقه هایم را فریاد میزنم ، به انزجار بودن ام
پله های سرخ را بالا می روم ،تا سبزی درخت بید و سیاهی آسمان عذابم ندهد.
پلک هایم را به هوا میسپارم ،تا باران بباردشان
ابرها در آغوش میگیرم ، و در کنج یک دنیا
خودم را بیزار میشوم
کاش راه ها بازگردند ،همین راه ها که رد هیچ پای نرفته ای را ندارد
و در انتهای آن هیچ کس منتظر است
من سیاهی ام را به قیمت یک فانوس گمشده می فروشم
تخته ها را به حرمت کلمه ی "آب" سیاه نمی کنم
وقتی بچگی ، فقط بچگی بود ، حروف معنایی چنین نداشت
و آسا ن بود نوشتن پنجره
شاید فراموش کرده ام که پنجره را کدام حروف باز میکنند ، و نیمکت را کدام عابر استراحت؟
نبض خونم را کسی میزند که نیست
کسی که هیچ وقت دیگر هم نبود...
.jpg)
مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند! کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!
انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا! ولی خدایان یونان حسادت میکردند...! آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد حمله کردن به او کار دشواریست! با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!
خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود! زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد! صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!
و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!
دلیل آن این است که در حال حاضر همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!
ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!
>>افلاطون<<
