وقتی تو نیستی شادی کلام نا مفهومی است و دوستت می دارم رازی است که در میان حنجره ام دق می کند وقتی تو نیستی من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی که توپ های کوچک بازی تصویر های صامت دیوار و اجتماع شیشه ای فنجان ها،حتی از دوری تو رنج می برند و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند و انعکاس لهجه شیرینت هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد ای راز سر به مهر ملاحت ! رمز شگفت اشراق! ای دوست! آیا کجاوه تو از کدام دروازه می آید تا من تمام شب را رو سوی آن نماز بگذارم کی؟ در کدام لحظه نایاب؟ تا من دریچه چشمم را در انتظار، باز بگذارم وقتی تو باز می گردی کوچکترین ستاره چشمم خورشید است . 
