تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

 

وقتی تو نیستی

شادی کلام نا مفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم

تو آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویر های صامت دیوار

و اجتماع شیشه ای فنجان ها،حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم

می پیچد

ای راز سر به مهر ملاحت !

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه تو از کدام دروازه می آید

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

در کدام لحظه نایاب؟

تا من دریچه چشمم را

در انتظار،

باز بگذارم

وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است .

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html