تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

سکه.......

جنگ عظیمی بین دو کشور درگرفته بود.ماه ها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت .سربازان دو طرف خسته شده بودند .فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت و ان طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته دودل بودند.

فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود ،توضیحاتی به انها داد.سپس سکه ای از جیب خود در اورد و گفت:"سکه را بالا می اندازم ،اگر شیر امد پیروز می شویم و اگر خط امد شکست می خوریم."سپس سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان با دقت حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید .

"شیر"امده بود.فریاد شادی سربازان به هوا برخاست.فردای انروز،با نیرویی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.پس از پایان نبرد ،معاون فرمانده نزد او امد و گفت:"قربان آیا شما واقعا میخواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید؟"

فرمانده لبخندی زد و گفت:"بله".وسکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه شیر بود!

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html