سکه.......
جنگ عظیمی بین دو کشور درگرفته بود.ماه ها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت .سربازان دو طرف خسته شده بودند .فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت و ان طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته دودل بودند.
فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود ،توضیحاتی به انها داد.سپس سکه ای از جیب خود در اورد و گفت:"سکه را بالا می اندازم ،اگر شیر امد پیروز می شویم و اگر خط امد شکست می خوریم."سپس سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان با دقت حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید .
"شیر"امده بود.فریاد شادی سربازان به هوا برخاست.فردای انروز،با نیرویی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.پس از پایان نبرد ،معاون فرمانده نزد او امد و گفت:"قربان آیا شما واقعا میخواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید؟"
فرمانده لبخندی زد و گفت:"بله".وسکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه شیر بود!![]()
