باران شدن!!....

آسمان تعطیل است و
بادها بـی کارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گريه ی خـود را خوردند ...
اما...
مـی توان آبـی بـود...
مـی شـود طوفان کـرد...
از پس هر دردی ٬ مـی شود سخت گریست !
مـی شود باران شد ...
گويـی باران گشتن راز پنهانـی آدم شدن است...
مـی توان آدم بود !
مـی شود باران شد

I purified my lips with the sacred fire to speak of love,but when i opened my lips i found myself speechless.
before i knew love,i was wont to chant the songs of love,but when i learned to know,the words in my mouth became naught save breath,and the tunes within my breast fell into deep silence.
من لبان خويش راباآتشي مقدس تطهير كردم تاازعشق سخن بگويم؛اما وقتي دهان گشودم؛ زبانم بند آمده بود.
پيش ازآنكه عشق را بشناسم؛عادت داشتم نغمه هاي عاشقانه سردهم؛اما شناختن راكه آموختم؛كلمات دردهانم ماسيد؛ ونواهاي سينه ام درسكوتي ژرف فروافتادند.
(جبران خليل جبران)
