تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

 

نمی دانم ، نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!

نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟!

ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب آشفته آشفتگان را آشفته تر سازد !!!! 

و بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را........................

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html