در جان نفسي مي بايد
از پي جــان نـفسي مي بـايد
در پـي جــان نـفسي مي خواند
پشت اين پنجره راهي است سوي شاپرک
پشت اين تنفس سـخت، نفس مي بايد
پشت اين جـام پر از طـرب و لهب
خاطره از پس اين خاطر سرد مي ربايد
پشت هـرعکس تنفس روزگـار
خـاک بـازي من و تـو خواهد
در پس عمـر پر از لـرز زمـان
گـرم و آرام خـاکي ابـدي مي بايد
سرنوشت بر سر هـر بوته گـل
سبـز و زرد حس تـرنم خواهد
حس يک بودن و يک نيـست شدن
حس نابودن و لبريزشدن مي خواهد
در کنـار خم اين جـاده شـهـر
انتظـار چـشم بيـدارکسي مي بايد
خـاکـباز اندر حريم گرم رود
گيسوان زرين, کمان ابروي مستي خواهد
در پس چـشم نيـاز قـاصدک
دستـهاي گـرم بـاران نفسي مي بايد
در پي نـامه چون شعـر رفيـق
مسـت آغوش و ترچشـم رفيقي بايد
اندر اين انجمن پير مغان پرورسخت
نازنيـن چشـم نگـار حـافظي مي بايد
در نهان، جوي پراز طرب شقايق با جان
نازنين شعر و شکرهم نفسي مي خواهد
آري ايـن جـان نفسـي مي خواهد
آري در جـان نـفسي مي بـايد