تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

یکشنبه هفدهم تیر 1386

در جان نفسي مي بايد

از پي جــان نـفسي مي بـايد

در پـي جــان نـفسي مي خواند

پشت اين پنجره راهي است سوي شاپرک 

پشت اين تنفس سـخت، نفس مي بايد

پشت اين جـام پر از طـرب و لهب 

خاطره از پس اين خاطر سرد مي ربايد

پشت هـرعکس تنفس روزگـار 

خـاک بـازي من و تـو خواهد

در پس عمـر پر از لـرز زمـان

گـرم و آرام خـاکي ابـدي مي بايد

سرنوشت بر سر هـر بوته گـل

سبـز و زرد حس تـرنم خواهد

حس يک بودن و يک نيـست شدن 

حس نابودن و لبريزشدن مي خواهد

در کنـار خم اين جـاده شـهـر

انتظـار چـشم بيـدارکسي مي بايد

خـاکـباز اندر حريم گرم رود

گيسوان زرين, کمان ابروي مستي خواهد

در پس چـشم نيـاز قـاصدک

دستـهاي گـرم بـاران نفسي مي بايد

در پي نـامه چون شعـر رفيـق

مسـت آغوش و ترچشـم رفيقي بايد

اندر اين انجمن پير مغان پرورسخت

نازنيـن چشـم نگـار حـافظي مي بايد

در نهان، جوي پراز طرب شقايق با جان

نازنين شعر و شکرهم نفسي مي خواهد

آري ايـن جـان نفسـي مي خواهد

آري در جـان نـفسي مي بـايد

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html