تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

یه شعر فوق العاده زیبا از کارای بی نظیر< افشین یدالهی>

 

وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تـُرا، پيش از ازل مي آفريد

وقتي زمين ناز ترا، در آسمان ها مي كشيد                                       

وقتي عطش طعم تـُُرا، با اشك هايم مي چشيد

 

من عاشق ِ چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانــــــــگي و عاقلي

 

يك آن كه من عاشق شدم، دنيا همان يك لحظه بود

آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم،شيطان به نامم سجده كرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان ِ تو، نه آتشي و نه گِلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانـــگي و عاقلي

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html