« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »
شنبه یکم اردیبهشت 1386
رویاهای کاغذی
در كوچه پس كوچه هاي سرد نفرتي كه شما به بهانه دوست داشتن برايم ساخته ايد، آن چنان گم شده ام كه از ترس تاريكي، روياهايم را يك به يك به آتش مي كشم....
تبریک می گویم! شما پیروز شده اید...
Posted by فریبا on شنبه یکم اردیبهشت 1386 at 10:3 PM|Post Link
پس مانده های شهر را در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم! و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم. من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم ! و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست! -همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش- چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی! من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است من تمام مشق های دیشب را از بَرم! حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم! از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر به شانه های شب پناه مبرم و در استحاله ای غریب بر دیواره های خیابان رسوب میکنم! چراغ سبز می شود و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم! و تو فقط می نالی که ــ متاسفم! ــآی غریبه! گل نمی خری؟ خانم! آقا! گل بخرید...!!