تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

خیلی....!!

- آدم چن نفرو می تونه دوس داشته باشه ؟
- خیلی
- چند نفر آدمو می تونن دوس داشته باشن ؟
- خیلی
- تو منو چقد دوس داری ؟
- خیلی
- حرف دیگه ای هم بلدی بزنی تو ؟!
- خیلی ...

جمعه ششم اردیبهشت 1387

اگر می دانستی ...




اگر می دانستی چه می سوزاندم
زخم زبان دوستانه
اگر می دانستی چه دردناک می خراشد دلم
نگاه های ناباورانه
اگر می دانستی چه می خورد روحم
اشارات تلخ آشنایانه
اگر می دانستی چه زنجیر گرانیست بر گردنم
رفتار نامهربانانه
اگر می دانستی چه زجری میکشم هر لحظه
از این حرف و حرف ها و حرف ها
آنگاه تو هم مانند من شاید
خاموش می ماندی
مرد و مردانه ... !

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

بدون شرح!

این متن آخرین پست بلاگ "لحظه ای با من باش ... "ه.
قبلاً خونده بودمش،
اما حالا انگار که بهتر از این نمی تونم حالمو توصیف کنم


حال عجیبی دارم!
نخواه که توضیحش بدهم
 از گفتن دلتنگ و خسته ام  و...
هم بیزارم!
دلم میخواد باشی!
چه جوری این نیازمو انکار کنم؟
اصلا به کسی چه؟
بذار اسمشو بذارن خود خواهی
گور پدر هر چی فلسفه کور و منطق لال
که عشق رو حصار میکنن و میخوان در بند کلمات معنا کنن....
دلیلی برعشق واضح تر از این؟
میخوام که باشی.....

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

* پول توجیبی

- بابا جان
- ها ؟ چته پسر گلم ؟
- اممم ... چیزه ...
- چته پسرم ... زن می خوای بابا ؟ این که خجالت نداره که ... هه هه هه
- نه ... نهههه باباجان ... هیچی .. همینجوری صداتون کردم دلم وا شه
- هاااا ... باریکلا .. حالا بدو برو دنبال کارت
- چشم !

 

 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

* درک عمیق

- به به... چه دخملک قشنگی! چه نقاشی خوشگلی! ببینم عزیزم،
این چیه که کشیدی؟
- پی پی!
 - !!!!

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

کمی کودک باش.

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرندگان دست تکان بدهی.

دیگر نباید و نمی توانی که دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته ،

آخر... فکر می کنی آبرویت می ریزد اگر یک روز مردم - همان هایی که خیلی بزرگ شده اند- دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.

دیگر نمی توانی دعا کنی برای آسمانیکه دلش گرفته و حتی آرزو نمی کنی که کاش قدت میرسید و اشکهای بارانی آسمان را پاک می کردی.

ستاره هایت انقدر دورند که حتی لبخندشان را نمی بینی  و ماه - هم بازی قدیمی تو -  آن قدر کم رنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.

تو بزرگ می شوی و خواه نا خواه تمام آواز ها و پرنده های قلبت را بیرون می کنی و روزی به خود می ایی که دیگر دیر شده است...

فردای ان روز تو را به خاک می سپارند و می گویند: "او خیلی بزرگ شده بود"

و تو در واپسین لحظات نگاهی به گذشته می اندازی و می گویی: ای کاش زمانی که می توانستم کمی کودکی می کردم...

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html