تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

دوشنبه ششم اسفند 1386

خب، کنار دریا ایستادن را دوست دارم. و نمی‌دانم که این کنار ایستادن، از ترس از آب است یا دوست داشتن ساحل. خیلی هم پی‌اش را نمی‌گیرم. یا دست کم، نمی‌گرفتم.

...

این را حس می‌کنم، که دیگر نمی‌شود با خیلی چیزها راه آمد. می‌بینم روزی را که باید دربیافتم با دنیایم. و راستش می‌ترسم. می ترسم که باور کنم، که اگر قرار است زندگی‌ام آنچه می‌بینم و نمی‌خواهم، نباشد، باید که تن بدهم به خیلی زخم‌ها. گرچه زخم خوردن آن‌قدر نمی‌ترساندم که زخم زدن.

...

می‌دانم که دیگر نمی‌شود کنار آب ایستاد. دارد وقتش می‌رسد که به آب بزنم و چقدر می‌ترسم.

 

 


بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل نام کرد. و این گوهر را یه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت ان که نبود ،پس ببود.
از ان صفت که با سناخت حق تعلق داشت حسن پدید امد- که ان را "نیکویی" خوانند. و از ان صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید امد -که ان را "مهر " خوانند. و از ان صفت که نبود پس به بود تعبق داشت حزن پدید امد- که ان را "اندوه"خوانند.

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html