خب، کنار دریا ایستادن را دوست دارم. و نمیدانم که این کنار ایستادن، از ترس از آب است یا دوست داشتن ساحل. خیلی هم پیاش را نمیگیرم. یا دست کم، نمیگرفتم.
...
این را حس میکنم، که دیگر نمیشود با خیلی چیزها راه آمد. میبینم روزی را که باید دربیافتم با دنیایم. و راستش میترسم. می ترسم که باور کنم، که اگر قرار است زندگیام آنچه میبینم و نمیخواهم، نباشد، باید که تن بدهم به خیلی زخمها. گرچه زخم خوردن آنقدر نمیترساندم که زخم زدن.
...
میدانم که دیگر نمیشود کنار آب ایستاد. دارد وقتش میرسد که به آب بزنم و چقدر میترسم.
بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را "عقل نام کرد. و این گوهر را یه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت ان که نبود ،پس ببود.
از ان صفت که با سناخت حق تعلق داشت حسن پدید امد- که ان را "نیکویی" خوانند. و از ان صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید امد -که ان را "مهر " خوانند. و از ان صفت که نبود پس به بود تعبق داشت حزن پدید امد- که ان را "اندوه"خوانند.
