تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه چهارم بهمن 1386

روزگارم را به تنهایی گذرانده­ام . سرد و ترسان و هراسان . بی­مدد از دست دوستی که تا می­آمدم دستی را بگیرم و استوار بر پا به­ایستم در می­یافتم آن دست محتاج­تر از من است برای دستگیری . بی­مدد از شانه­ای که تا می­آمدم بر آن تکیه کنم و راه بسپارم در می­یافتم که از آن مرده­ای است که بی­ایمان و امید ، چون مترسکی معتاد ایستادن بر پا مانده است و تا تکیه می­کردم می­افتاد و من نیز در پی­اش تلوتلو خوران کژ راهه­ی زندگی را در می­غلطیدم ؛ سالها و سالها ، روزها و روزها ، ساعتها و ساعتها ، ثانیه­ها و ثانیه­ها ، لحظه­ها و لحظه­ها ، لحظه­های سخت ، لحظه­های سرد ، لحظه­های دور و دراز که هرکدام به قرنی می­ماند ، کش می­آمد از امروز تا ابدیت و مرا می­کشاند در دالانهای سرد و نه توی ظلمانی تردید و یاس و سرگردانی . هر بار که از دور کورسویی می­دیدم ، گمانم می­رفت به آفتابی ؛ می­آمدم به سویش ، دوان دوان ، سعی­کنان ، رقصان ، هروله می­کردم و می­دویدم تا به سویش ، و چون می­رسیدم کرم شبتابی می­دیدم که تنها انگیزه­ی تابش آن تاریکی محض دنیایم بود و عجبا که دنیای سرما و سکوت من کرمی بی­مقدار را نیز به سراب آفتاب بدل می­کرد ...

روزی سخت و دشوار دریافتم که کودکی­ام تمام شده است ، با بیرحمانه­ترین شکل، بازیچه­های کودکی­ام را با قدرت و بی­شرمی از دستم ربودند و جلادانه چشمهایم را به سیاهی گشودند. هیولای سیاهی گفته بود خواب بس است ، رویا عبث است ، خیال بیهوده است و مرا به زیستن بر روی خاک دچار کرده بود . وهم او بود که هر شب وسوسه­ام می­کرد تا بخوابم تا سرما به جانم بیفتد و بمیرم . تا در لحظه­های احتضار مرا به روزمرّگی احمقانه­ی زیستن معمول دچار کند و خود شانه­هایش را بالا بیاندازد و همچون گورکنی بیرحم مرا به گوری که پیش از به دنیا آمدنم کنده بود بیاندازد و کوهی خاک به افتخار دفن شدنم بر من بریزد ، اما من با تمام قدرت راه رفتم ، نخوابیدم ، خواندم و خواندم ، هر ضربی­ای که فهمیدم واقعیت برمن می­زند با چشمان باز استقبال کردم و دیدم تمام جهان پررنج را .

ثمره­ی این راه سپردن­ها پاهایی بود تاول زده و سخت پرپینه ، ذهنی آشفته و مغشوش ، اما روحی راحت و کودک وار ...

"بوی تمشک وحشی ، سیّد ابراهیم نبوی"

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html