روزگارم را به تنهایی گذراندهام . سرد و ترسان و هراسان . بیمدد از دست دوستی که تا میآمدم دستی را بگیرم و استوار بر پا بهایستم در مییافتم آن دست محتاجتر از من است برای دستگیری . بیمدد از شانهای که تا میآمدم بر آن تکیه کنم و راه بسپارم در مییافتم که از آن مردهای است که بیایمان و امید ، چون مترسکی معتاد ایستادن بر پا مانده است و تا تکیه میکردم میافتاد و من نیز در پیاش تلوتلو خوران کژ راههی زندگی را در میغلطیدم ؛ سالها و سالها ، روزها و روزها ، ساعتها و ساعتها ، ثانیهها و ثانیهها ، لحظهها و لحظهها ، لحظههای سخت ، لحظههای سرد ، لحظههای دور و دراز که هرکدام به قرنی میماند ، کش میآمد از امروز تا ابدیت و مرا میکشاند در دالانهای سرد و نه توی ظلمانی تردید و یاس و سرگردانی . هر بار که از دور کورسویی میدیدم ، گمانم میرفت به آفتابی ؛ میآمدم به سویش ، دوان دوان ، سعیکنان ، رقصان ، هروله میکردم و میدویدم تا به سویش ، و چون میرسیدم کرم شبتابی میدیدم که تنها انگیزهی تابش آن تاریکی محض دنیایم بود و عجبا که دنیای سرما و سکوت من کرمی بیمقدار را نیز به سراب آفتاب بدل میکرد ...
روزی سخت و دشوار دریافتم که کودکیام تمام شده است ، با بیرحمانهترین شکل، بازیچههای کودکیام را با قدرت و بیشرمی از دستم ربودند و جلادانه چشمهایم را به سیاهی گشودند. هیولای سیاهی گفته بود خواب بس است ، رویا عبث است ، خیال بیهوده است و مرا به زیستن بر روی خاک دچار کرده بود . وهم او بود که هر شب وسوسهام میکرد تا بخوابم تا سرما به جانم بیفتد و بمیرم . تا در لحظههای احتضار مرا به روزمرّگی احمقانهی زیستن معمول دچار کند و خود شانههایش را بالا بیاندازد و همچون گورکنی بیرحم مرا به گوری که پیش از به دنیا آمدنم کنده بود بیاندازد و کوهی خاک به افتخار دفن شدنم بر من بریزد ، اما من با تمام قدرت راه رفتم ، نخوابیدم ، خواندم و خواندم ، هر ضربیای که فهمیدم واقعیت برمن میزند با چشمان باز استقبال کردم و دیدم تمام جهان پررنج را .
ثمرهی این راه سپردنها پاهایی بود تاول زده و سخت پرپینه ، ذهنی آشفته و مغشوش ، اما روحی راحت و کودک وار ...
"بوی تمشک وحشی ، سیّد ابراهیم نبوی"
