تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

دوست مي دارم...!

دوست مي دارم تو را نجوا كنم
الله الله گويمت ، آنجا شوم
دوست مي دارم كنار خانه ات
بي خود از خود گردم و شيدا شوم
از تمام خلق رو پنهان كنم
روي زيبايت ببينم ،آن شوم
ذره ذره خاك درگاهت شوم
آشناي سينه چاكانت شوم
دوست مي دارم به سان كودكي
دامنت گيرم، مسيحا سان شوم
دوست مي دارم براي لحظه اي
در كنارت ساحل دريا شوم
دوست مي دارم در اين دنيا دمي
يك نظر كوتاه بر ما افكني
عاشقانه در سرايت جان دهم
آن دمي كو تو نظر بر ما كني
--------
پيشاپيش عيد سعيد قربان را به همه تبريك مي گويم.

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html