تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
... ناگهان چقدر زود دیر می شود

و " قاف " حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود
قیصر
« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
... ناگهان چقدر زود دیر می شود

و " قاف " حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود
قیصر
حالم اصلا خوب نيست. چقدر امشب دلم ترانه "هرگز هرگز " رو مي خواد.هر وقت دلم بگيره گوش مي دم. راحت ميشم.بغضم مي تركه و آروم آروم اشك مي ريزم. سخته كه بخواي همه حرفاتو تو چند خط خلاصه كني.همه درداتو شكل حرف در بياري. همه حرفاتو شكل كلمه و همه كلمه هاتو اشك بريزي. پيدا كردن كلمه براي شكستن بغضم سخته....سخته هرچي تو ذهنته زندوني كني،پس مجبورم بنويسم.مي خوام دلتنگي هامو اينجا خالي كنم فقط بخاطر اينكه خفه نشم! چه سخته نوشتن از كسي كه ياد و خاطرش بندي شده بر تار و پود ذهنم. چه تلخه انديشيدن و نوشتن از او و تمام اين لحظه هاي غمبار بي او بودن. دلتنگي،دلتنگي،دلتتگي.... آدم وقتي دلتنگ مي شه چه فكرهايي كه نمي كنه. و چه روياها كه خنده را طراحي مي كند بر لبانم و گاه غم را بغضي مي كند شكسته در گلو تا در پي تلنگري اشكي جاري شود بر چشمها. نميدانم چه كار بايد بكنم تا يك بار ديگر ببينم لبخندش را. اي كاش تو بداني... هرچه هست بيا شريك شبنم چشمهايم شو. نمي خواهم انديشه هاي تيره و تار پيچكي شود بر ذهنم. نمي دانم كه دل تو هم گرفته يا نه؟ من كه دلتنگ يه صدام يه صداي صاف و بي ريا بي اختيار صدايش در گوشم مي پيچد. چقدر سخته مرور جمله هاي معلمي دوست داشتني كه اين روزا همه مدرسه مان برايش دعا مي كنند.وقتي اسمش مي آيد بي اختيار با خود مي گوييم:"خدايا خودت كمكش كن..." ياد آن روزايي مي افتم كه درس"اقسام فعل" رو توضيح مي داد هميشه اين مثال را مي زد: بابا آمد بوي آفتاب مي داد! شايد نمي داند اين روزا آفتاب انتظار آمدنش را مي كشد! خيابان خيس است و هوا باراني خيابان چشم من هم خيس اشك است. ديگر نمي دانم چه بايد بگويم. نگاهم به چند قطره اشكي است كه روي صقحه كيبورد مي ريزد. در اين هواي باراني و سرد پاييزي، آخرين خط را مي نويسم: خدايا به همه بيمارا سلامتي ببخش الهي آمين


هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا
اگر به کام من جهان نگردانی
جهان بسوزانم
اگر خدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را
زغم بگریانم
منم که در دل ز نامرادی افسانها دارم
منم که چون گل شکوفته بر لب ترانها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
تو بیا فروغ آرزوها به رنگ جستجوها
پایان توی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم
درمان تویی
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم