تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه بیست و هشتم مهر 1386

ميوه ممنوعه...!!!

    X ـ منو ببخش...

    Y ـ چرا بايد ببخشم؟

    X ـ چون به بزرگواری تو ايمان دارم!

    Y ـ و چقدر به حماقتم؟!

    X ـ ........ !!!


          میشه خدارو حس کرد ، تو لحظه های ساده

                                                   تو اضطراب عشــق و گنـــــــــــــاه بی اراده

          بی عشــق عمــــــر آدم بی اعتقاد میـــــــره

                                                    هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد میره

جمعه بیست و هفتم مهر 1386

 

 

There's not a silence in which you're not needed
To escape from this hell
My heart doesn't want to quiet down

Break the silence

Come suddenly and leave without saying goodbye

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386

 

من ترک برداشته ام

به قطر یک وجب تنهایی

و عمق یک متر عذاب

تاب چوبی حیاط مرا هل میدهد      و باران مرا می بارد

شقیقه هایم را فریاد میزنم ، به انزجار بودن ام

پله های سرخ را بالا می روم ،تا سبزی درخت بید و سیاهی آسمان عذابم ندهد.

پلک هایم را به هوا میسپارم ،تا باران بباردشان

ابرها در آغوش میگیرم   ،  و در کنج یک دنیا

خودم را بیزار میشوم

کاش راه ها بازگردند    ،همین راه ها که رد هیچ پای نرفته ای را ندارد

و در انتهای آن هیچ کس منتظر است

من سیاهی ام را به قیمت یک فانوس گمشده می فروشم

تخته ها را به حرمت کلمه ی "آب" سیاه نمی کنم

وقتی بچگی ، فقط بچگی بود ، حروف معنایی چنین نداشت

و آسا ن بود نوشتن پنجره

شاید فراموش کرده ام که پنجره را کدام حروف باز میکنند     ،  و نیمکت را کدام عابر استراحت؟

نبض خونم را کسی میزند که نیست

کسی که هیچ وقت دیگر هم نبود...


مردان و زنان در ابتدای خلقت،مانند امروز نبودند.در آن زمان تنها یک انسان بودند! کوتاه قد،دارای یک بدن و یک گردن ولی با دو صورت که هر یک به جهتی مینگریست!

انگار دو موجود از پشت به هم چسبیده باشند...دو جنس مخالف...دارای چهار دست و چهار پا!  ولی خدایان یونان حسادت میکردند...! آنها میدیدند موجودی که چهار دست دارد بیش تر کار میکند و چون دو صورت در دو جهت مخالف دارد حمله کردن به او کار دشواریست! با دارا بودن چهار پا نیروی زیادی برای حفظ تعادل،ایستادن، و حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیاز نداشت!

خطرناک تر از همه...آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا،نیازی به حضور دیگری نبود! زئوس خدای ارشد آلپ،به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد! صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد!

و به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند....این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ساکنان را گمراه و ضعیف کرد!

دلیل آن این است که در حال حاضر  همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود میگردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار،نیروی گذشته،قدرت پرهیز از خیانت،مقاومت،تحمل،و سایر محسنات گذشته را دوباره به دست بیاورند!

ما این در آغوش گرفتن را که،یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد،ازدواج می نامیم!!!

>>افلاطون<<

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386

حسود

اگه یه روز عاشق شدی قصه ات رو واسه هيچ كس نگو...!!!

اين روزها چشم حسودا به دود اسپند هم عادت كرده!


 

خزان بیمار و رنگش سرد                                          
و کوچه در تب ِ هجران یک عابر
نفس هایش ستون درد
همه، رنگی به صورت غرقه اند اینجا
و کانون حقیقی نگاهت با نگاهم
در تلاقی همین بی راهه ها
نابود و مدفون است
زنی زنبیل ِ خالی در بغل دارد
و نانوایی ، تهی از حمله ی یخهای قطبی و    پر است از حسرت نانوا
خبر داری؟ به جرم سادگی آدم به دار آویختند اینجا؟
تماشا کن
غروب غرقه در خون است، چشم ِ روز
هنوز از شب ، نگاه جیرجیرک ها نمایان است
و سردی ِ افق هم در پی دیوار میگردد
هنوزت هست در سر
گر خیالی ، تا بمانی در غم ِ شهرم
مدارا کن
که تصویر ِ امیدم
یاس بیمار کلاغان را
به منقارش زده پیوند
مدارا کن
برای کوچه ام عابر مهیا کن
و از نانوایی ِ گرمی
دل ِ زنبیل خالی را
            پر از لبخند ِ نانوا کن !

                                       

؟؟؟..تا حالا فکر کردید آدمها چقدر به ثانیه ها شبیه اند؟ بعضی ها که خوبند ، زود میگذرند و می روند. بعضی از آنهایی هم که بد هستند ، لامصب ها می چسبند به یقه ات و تا خفه ات نکنند دست بردار نیستند!!! دسته ی سومی هم هست!! آنهم آن ثانیه هایی است که میگذرند و تو در خوابی! خوبند یا بد؟ فرقی نمیکند وقتی آنها را نمیبینی! یا...نمی خواهی ببینی...!!

پي نوشت: ؟؟؟...چیزی نگو...خاموش باش! زین پس کلامت خاطره است...!

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

میشه خدارو حس کرد...!!

کاش ميشد

                        نياز را هم

                                      مثل نماز

                                                   قضا کرد...


میشه خدارو حس کرد         تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق                گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم             بی اعتقاد می ره

هفتاد سال عبادت              یک شب به باد می ره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره

کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبست

از لحظه های حوا                حوا می مونه و بس

نترس اگر دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگرده

کاری نداره زود یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه

هر چی محال می شد با عشق داره می شه

انگار داره می شه

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386

               

 

       در مهم بودنِ

                      نبودنِ تو

                         هيچ شکی نبود...
     
ولی چه زود

                     مهم نبودن؛

                               بودنِ من شد!

 

تكرار
   

    امشب تمام حوصله ام را در يک کلام کوچک در تو خلاصه ميکنم...

                            

     ای کاش می شد يکبار٬

                      تنها همين يکبار٬
              
                           تکرار می شدی، تکرار
!


دل خوش سهراب!
 

"خانه دوست کجاست...؟!"

 

ـچه دل خوشی داشته اين سهراب!

ـيکی بياد به من بگه اصلا خود دوست چی هست؟!

                                         

 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

 هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

منمو، حسرت با تو ما شدن
تو ای يو، بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه
اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو
آسمون خونه نشين بود
دلتو شکسته بودن
همه ی قصه همين بود

می تونستم با تو باشم
مثه سايه مثل رويا
اما بيدارمو بی تو
مثه تو تنهای تنها

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

هر چی آرزوی خوبه، مال تو
هرچی که خاطره داري، مال من

اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من
 

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386

بدون شرح....!!!

 

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه ي هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست


مريم حيدرزاده



یکشنبه بیست و دوم مهر 1386

باز اين ترانه ها را عشق است....

باز اين ترانه ها را عشق است
رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگير غروب درد است
باز هم طلوع ما را عشق است
آی از خانه زخم و گريه
غربت بغض گشا را عشق است
آی از اب و هوای بی عشق
بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرز ترين دريا باش
آی اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان می ترسم
شعر های بی هوا را عشق است
ای قشنگ ساز ها . اواز ها
روز های بی عذا را عشق است

از شهیار قنبری

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html