تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه بیست و یکم مهر 1386

بی تو من تنهاترینم.....!

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره          توی این کوچه تاریک منوتنها نمی زاره

یاد حرفهای قشنگت که تو قلبم لونه کرده          یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

            میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

  آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم

تو این بازی که ساختی من همه هستیمو باختم               زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوسم نداشتی از دلم خبر نداشتی                      دلت از سنگ شده انگار که منو تنها گذاشتی

              میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

  آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم

می شینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره                 تا بشینی پای حرفام بریم تا ماه و ستاره

می دونم که میای یه روزی یه روزی که خیلی دیره         یه روزی دل شکستم سر این کوچه می میره                 میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم          

      آخه من ترانه هام واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده پس کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی بی تو من تنهاترینم  

 

شنبه بیست و یکم مهر 1386

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست

مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

 

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
"بال" وقتي قفس پر زدن چلچله هاست

بي تو هر لحظه مرا بيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست

باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه ي مسئله هاست


 

پي نوشت ها:

۱. شعري كه نمي دونم از كيه؟! ولي واقعاً‌ قشنگه!

 

گفتي:

«باشد برای روزهای بعد...»

من اما به «بعد»ها٬

به «روز ها»٬

به همين حرفهای اضافه!

به «باشد» هايی که هرگز نخواهند شد٬

شک دارم

باور من

تنها به همين نقطه هايی ست

که آخر همه ی جمله های نا تمام را

به روزهای ممکن آينده

         پيوند می دهند...

۲. مپرس حال مرا! روزگار يارم نيست
جهنمي شده ام, هيچ كس كنارم نيست...

۳. شعري ديگر از شاعر غريبه ام:

خوشم می آيد

که هيچ نخواستنی را٬

پشت فريب فرداها پنهان نمی کنی!

خوشم می آيد که هيچ خاطره ای را

برای خوش آمدن بی سبب اين دل بی طاقت٬

تکرار نمی کنی!

خوشم می آيد که اينهمه رويا را می بينی و

اين همه هديه را می گيری و

حرفی از دوستت دارم بی دليل نمی زنی!

از تو

خيلی خوشم می آيد...

 


 

برگ خسته


زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده زين پايا درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...

قاسم نصر

جمعه بیستم مهر 1386

تو را دوست نمی دارم،گر چه در نظر گلی آیی یا یاقوت سرخی

 

یا میخکی،که آتش آنها را به کشتن خواهد داد.

 

تو را دوست می دارم،همچو تاریکی که دوست داشتنی است.

 

من

 

حقیقت تو را دوست می دارم.

 

اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است

 

باز دوستت می دارم

 

وعشقی را که از تو در قلبم زندگی می کند

 

دوستت دارم بی آنکه بدانم چرا؟...

 

یا چه زمانی-در کجا؟

 

تو را بی غرور و خودخواهی     تو را اشکارا دوست دارم

                            ..............

 

ما به هم نزدیکیم

 

به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام

 

همان دستان من است

 

به قدری که بستن چشمان تو

 

همان به خواب رفتن من است...

 

                                             "پابلو نرودا"

چهارشنبه هجدهم مهر 1386

 

وقتی تو نیستی

شادی کلام نا مفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم

تو آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویر های صامت دیوار

و اجتماع شیشه ای فنجان ها،حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم

می پیچد

ای راز سر به مهر ملاحت !

رمز شگفت اشراق!

ای دوست!

آیا کجاوه تو از کدام دروازه می آید

تا من تمام شب را

رو سوی آن نماز بگذارم

کی؟

در کدام لحظه نایاب؟

تا من دریچه چشمم را

در انتظار،

باز بگذارم

وقتی تو باز می گردی

کوچکترین ستاره چشمم خورشید است .

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html