علي معلم
عشق
بیا که از شب دوشین در اضطراب توام
چو صبح منتظر تیغ آفتاب توام
سپید بخت منا، حال تیره روزان بین
تو آفتابی و من شام در رکاب توام
چه پرسشی است، که چون سر به جیب در بردی؟
چنین نشسته در اندیشه ی جواب توام
به روی من بفشان زلف عنبر افشان را
که همچو باد صبا نشئه ي گلاب توام
درون هر رگ جانم چو برگ گل جاری ست
هنوز لذت آغوش پیچ و تاب توام
ز باده نوشی و مستی نمی کنم پرهیز
که همچو نرگس بیمار تو خراب توام
کتاب حکمت و دین را به آب می شستم
چو عشق نکته ای آموخت از کتاب توام
اگر چه نیست حسابی به کار اهل هنر
همیشه بنده ی الطاف بی حساب توام

بيگانه
بی غمت با شادی عالم چنان بیگانه ام
کاب و رنگ گریه دارد، خنده مستانه ام
زندگی را در سر می تا نکردم، چون حباب
سیل ویرانگر نشد خشت بنای خانه ام
عقل افلاطون و شور عشق مجنون با من است
اولین فرزانه یعنی آخرین دیوانه ام
حرفی از عشق تو با فرهاد گفتم دوش من
بردش اندر خواب شیرین گرمی افسانه ام
بسته بالی کرد مارا کعبه خونین دلان
می کند گل روز و شب پرواز گِرد لانه ام
شعر امروز آشنای تازه ي اهل نظر
کرده با افسون " معلم" با غزل بیگانه ام
