تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه سی ام تیر 1386

دکتر علی شریعتی

قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند...

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم....

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام.....

...... هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.

قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

و قلم توتم من است

و قلم توتم ما است. 

« دکتر علی شریعتی »

( گزیده ای از مقاله توتم پرستی )

 

جمعه بیست و نهم تیر 1386

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون   می کردم.

 عجب صبری خدا دارد: 

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ،   بزمی  گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.

 عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.

   عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چه بودم. يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد.

            عجب صبری خدا دارد

جمعه بیست و نهم تیر 1386

سبب

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نميزنم

اگه هيچكس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

كاش بدوني ماتم دنيام بي تو فقط گريه ميخوام

كي ميدونه اين حسرتا چه كرده با روز و شبام

تو زندگيم يه دنيايي يه كابوسم تو رويايي

يه پاييزم تو بهاري من يه مرداب تو دريايي

از اين گريه چه ميدوني نه دردمی نا درمانی

به چه اميد ميخواي باشي كه پيشه دردام بموني

و زندگيم يه دنيايي يه كابوسم تو رويايي

يه پاييزم تو بهاري من يه مرداب تو دريايي

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نميزنم

اگه هيچكس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نميزنم

اگه هيچكس برام نموند واسه اينه كه سبب منم.............

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

گلي از شاخه اگر مي چينيم
برگ برگش نکنيم
و به بادش ندهيم
لااقل لاي کتاب دلمان بگذاريم
و شبي چند از آن را
هي بخوانيم و ببوييم و معطر شويم
شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل رويد

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

 

نمی دانم ، نمی خواهم بدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!

نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟!

ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم ، سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب آشفته آشفتگان را آشفته تر سازد !!!! 

و بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را........................

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

دوستی:

دوستي فصل قشنگي است پر از لاله سرخ
دوستي قدرت تلفيق شعور من و توست
دوستي حس عجيبي است ميان پر و آب
رنگ آن مثل خداست
مردم شهر رفاقت دل آبي دارند
ودر اين شهر همه مي خندند
آن شهر شهر آرزوهاي من است

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

ميتوان آزاد بود در زندگي
ميتوان خربزه را با پوست خورد
ميتوان آلوچه را با هسته خورد
ميتوان انجير را نشسته خورد

ميتوان آزاد بود و زندگي را نفله کرد
ميتوان درس نخواند
ميتوان بيمار گشت و دائما غيبت نمود

ميتوان آزاد بود و درس را تحريم کرد
در عوض حمال بود و بار برد
در عوض ده سال ديگر تاجر نان خشکه بود
يا گدايي کرد و اندر کوچه ها
فال حافظ را فروخت.

ميتوان آزاد بود و دست و پا زد
در ميان چاله هاي زندگي...
آه ديگر کافيست
واقعا ارزش ندارد اين همه آزادگي؟!

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

و زندگی:

 هر کسي از ظن خود شد يار ما

 و زندگي

گذر ثانيه هايي است که

ابرهاي خاکستري در طواف ما ميگريند

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی...؟!

چیه دلم        گرفتی واسه چی داری گریه میکنی

چیه دلم        شکستی واسه کی داری گریه میکنی

چیه دلم         غریبی چی دیدی داری گریه میکنی

می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

می گی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود

می گی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش

دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش

دل من میدونم داری ویرونه میشی اما باز بی خیالش

                                                             بابا بی خیالش

 

sara

 

دارم از چشمات مي خونم باورش سخته هنوزم
تو نباشي تو ي شعرهام من ديگه از كي بخونم
حالا كه مي خوام بموني شعر رفتن رو مي خوني
قلب من عاشقترينه اينو از چشام ميخوني
دست تو تو دست من بود نمي دونم كي تو رو ازم گرفت
نميدونم كه كدوم نگاه شوم قصه جدايي رو برام نوشت

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

...

باران باش ،
که باریدنش
علف هرز و گل سرخ
از برایش یکیست

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

رنج تنهايي بهتر از گدايي محبت است...!

بي‌اراده متولد مي‌شويم. بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را.....

شنبه بیست و سوم تیر 1386

این روزا....

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه

درد تموم عاشقا ، پاي كسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گرداي رو آئينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها،يه كم ستاره چيدنه

اين روزا كار گلدونا،از شبنمي تر شدنه

آرزوي شقايق ها يه شب كبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه

جاي نگاه عاشقت،باز توي خونه خاليه

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اين روزا كار آدما ، دلاي پاك و بُردنه

بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپُردنه

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترين بهانه شون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا،غصه و بي وفائيه

جُرم تمومشون فقط،لذت آشنائيه

اين روزا توي هر قفس،يكي دوتا قناريه

شبا غم قناري ها تو خواب خونه جاريه

اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه

رو گونه ي هر عاشقي،چند قطره بارون غمه

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه

قلباي مثل دريامون،پُر از خَراش و تركه

اين روزا عادت گُلا،مرگ و بهونه كردنه

كار چشاي آدما،دل رو ديوونه كردنه

اين روزا كار رؤيامون،از پونه خونه ساختنه

نشونه ي پروانگي،زندگيا رو باختنه

اين روزا تنها چاره مون،شايد پرنده مُردنه

رو بام پاك آسمون،ستاره رو شمُردنه

اين روزا آدما ديگه،تو قلب هم جا ندارن

مردم ديگه تو دلاشون،يه قطره دريا ندارن

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اين روزا فرش كوچه ها،تو حسرت يه عابره

هرجا يكي منتظره ورودِ يه مسافره

اين روزا هيچ مسافري برنمي گرده به خونه

چشماي خسته تا اَبد،به در بسته مي مونه

اين روزا قصه ها همش،قصه ي دل سوزوندنه

خلاصه ي حرف همه پَر زدن و نموندنه

اين روزا درد آدما،فقط غم بي كَسيه

زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه

اين روزا خوشبختي ما،پشت مِه نبودنه

كار تموم شاعرا،فقط غزل سُرودنه

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اين روزا درد آدما،داشتن چتر تو بارونه

چشماي خيس و اَبريشون،همپاي رود كارونه

اين روزا دوستا هم ديگه،با هم صداقت ندارن

يه وقتا توي زندگي همديگه رو جا ميذارن

جنس دلاي آدما،اين روزا سخت و سنگيه

فقط توي نقاشي ها،دنيا قشنگ و رنگيه

اين روزا جُرم عاشقي،شهر دل و فروختنه

چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه

اسم گُلا رو اين روزا،ديگه كسي نمي دونه

اما تو تا دلت بخواد،اينجا غريب فراوونه

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اين روزا فُرصت دلا،براي عاشقي كَمه

زخماي بي ستاره ها،تشنه ي ياسِ مرهمه

اين روزا اَشكمون فقط،چاره ي بيقراريه

تنها پناه آدما،عكساي يادگاريه

اين روزا فصل غربتِ عشق و بيداي مجنونه

بُغضاي كال باغچه ها،منتظره يه بارونه

اين روزا دوستاي خوبم،همديگه رو گُم مي كنن

دلاي پاك و ساده رو،فداي مردم مي كنن

اين روزا آدما كَمَن،پشت نقاب پنچره

كمتر مي بيني كسي رو،كه تا اَبد منتظره

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

مردم ما به همديگه،فقط زود عادت مي كنن

حقا كه بي وفائي رو،خوبم رعايت مي كنن

درسته كه اينجا همه،پائيزا رو دوست ندارن

پائيز كه از راه ميرسه،پا روي برگاش ميذارن

اما شايد تو زندگي يه بُغض خيس و كال دارن

چندتا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن

اين روزا بايد همه مون،براي هم سايه باشيم

شبا يه كم دلواپسه كودك همسايه باشيم

اون وقت دوباره آدما دستاشون و پُل مي كنن

درداي اَرغواني رو با هم تحمل مي كنن

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیسایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

اگه به هم كمك كنيم،زندگي ديدني ميشه

بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه

اما نه فكر كه مي كنم،اينكار يه كاره ساده نيست

انگار براي پُل شدن،هنوز هوا آماده نيست

                      

                                                                                 سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانیمریم حیدر زاده

شنبه بیست و سوم تیر 1386

معرفت هم مثل سيمرغ افسانه شد!!

امروز از تنهایی  لبریزم

نمیدونم سهم تنهایی  من از روزگار چقدر است

ولی از فاصله ها هراسان هستم از

از لحظات غمبار تنهایی

از تکرار لحظات عذاب اور بی همنفسی

خدایا در سکوت ابی خود محصور شدم

در سکوت ناشی از فریاد دلم

پرنده تنهای اسمان شدم

در جاده تنهایی زندگی در کوره راه زندگی  بی همسفر وتنها شدم

پرنده های پرواز بیایید مرا با خود به دشت شقایق ببرید

به دیدار گلهای همیشه عاشق ببرید

بال و پری به من دهید به وسعت عشق تا گذشت زمان تکرار

مرا در خود نبرد

من اسیر تنهایی یک تقدیر شدم

 

 

نرو تو هم مثل من نميتوني دووم بياري نرو
تو هم مثل من تو غصه كم مياري نرو
نرو تو هم ميپوسي ميميري  بي من نرو
تو هم طاعون غم ميگيري بي من نرو
تو كه ميدوني من بي تو تو بي من يعني حسرت
تو كه ميدوني بي جواب ميمونه عشق و عادت
تو كه ميدوني كم ميشم تو كه ميدوني كم ميشي
تو كه ميدوني هم آغوش غم ميشي
بري جواب روزاتو چي ميدي
حرفاي مارو تو گوش كي ميگي
تو ميدوني تو اين بچه بازي
من و تو هردو بازند? بازيم
نرو كه رفتنت صلاح ما نيست
ببين جدايي تو نگاه ما نيست
نرو نذار بگن عشق يعني حسرت
نذار كه اين تمنا بشه لذت

جمعه بیست و دوم تیر 1386

پرسپولیس

نه
هرگز شب را باور نكردم
چرا كه در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه اي دل بسته بودم

شكوهي در جانم تنوره مي كشد
گوئي از پاكترين هواي كوهستاني
لبالب
     قدحي دركشيده ام.

در فرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز 
            رقصي مي كنم ،_
ديوانه
به تماشاي من بيـا !

 

 

وطن يعني همه آب و همه خاك         وطن يعني همه عشق و همه پاك

به گاه شيرخواري گاهواره                به روز و درد پيري ، عين چاره

وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان           به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت ، اصل ، ريشه        سرآغاز و سرانجام هميشه

وطن يعني محبت ، مهرباني             نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هموطن دوست         هر آنجايي كه داني هموطن اوست

 

وطن يعني قرار بيقراري                     پرستاري ، كمك ، بيمارداري

وطن يعني هواي كوچه ي يار             در آن كو دل شكستن هاي بسيار

نگاهي زيرچشمي ، عاشقانه            به كوچه آمدن با هر بهانه

وطن يعني غم همسايه خوردن          وطن يعني دل همسايه بردن

 

وطن يعني زلال چشمه ي پاك            وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون             ارس ، زاينده رود ، اروند ، كارون

دنا ، الوند ، كركس ، تاق بستان         هزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند                  شكيبا ، دل در آتش ، پاي در بند

وطن يعني شكوه اشترانكوه              به درياي گهر استاده نستوه

وطن يعني سهند صخره پيكر             ستيغ سينه در سنگ تمندر

 

*

وطن يعني وطن استان به استان      خراسان ، سيستان ، سمنان ، لرستان

كوير لوت ، كرمان ، يزد ، ساري         سپاهان ، هگمتانه ، بختياري

طبس ، بوشهر ، كردستان ، مريوان   دو آذربايجان ، ايلام گيلان

اراك ، فارس ، خوزستان و تهران        بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس          وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش    ابوموسي و مينو ، هرمز و كيش

 

وطن يعني همه سازندگي ها          رهايي از تمام بندگي ها

بريدن دست غير از گردن نفت          صلاي صبح ملي نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري             وطن را پاسباني ، پاسداري

وطن يعني دلير و. گرد با هم            وطن يعني بلوچ و كرد با هم

 

وطن يعني سواران و سواري            لر و كرد و يموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن ما          به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبريز          گره باف ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر يعني سپاهان          حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ           تمدن ، دين ، هنر ، تاريخ ، فرهنگ

  

*

وطن يعني همه نيك و بهنجار           چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت ، شب قدر    شب جوشن ، شب روشن ، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير       سده ، نوروز ، يلدا ، مهرگان ، تير

وطن يعني جلال مانده جاويد            ستون و سر ستون تخت جمشيد

هزاران نقش و خط مانده در ياد         صبا ، كلهر ، كمال الملك ، بهزاد

نكيسا ، باربد ، افسانه و چنگ         سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي            ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي            ابونصر ، ابن سينا ، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي        عراقي ، رودكي ، جامي ، سنايي

  

وطن يعني به فرهنگ آشنايي          در لفظ دري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام           وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي        عفاف عشق در شعر نظامي

 

وطن يعني نگاه مولوي سوز            حضور نور در شمس شب و روز

وطن يعني پيام پند سعدي             زبان پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني هوا و حال حافظ             شكوه باور اندر فال حافظ

 

*

وطن يعني تبيره ، دمدمه ، كوس     طلوع آفتاب شعر از طوس

وطن يعني شب شهنامه خواندن     سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون       خورش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني زبان حال سيمرغ          حديث يال زال و بال سيمرغ

وطن يعني اميد نا اميدان               خروش و ويله گرد آفرينان

وطن يعني لگام و زين و مهميز        سواران قران و رخش و شبديز

 

وطن يعني گرامي مرز تا مرز              وطن يعني حريم گيو و گودرز

وطن يعني دل و دستي در آتش         روان و تن ، كمان و تير آرش

وطن يعني شبح يعني شبيخون         وطن يعني جلال الدين و جيحون

وطن يعني به دشمن راه بستن          به اوج آريو برزن نشستن

وطن يعني دو دست از جان كشيدن    به تنگشتان و دشتستان رسيدن

زمين شستن ز استبداد و از كين        به خون گرم در گرمابه ي فين

  

وطن يعني اذان عشق گفتن          وطن يعني غبار از عشق رفتن

نماز خون به خونين شهر خواندن    مهاجم را ز خرمشهر راندن

سپاه جان به خوزستان كشيدن     شهادت را به جان ارزان خريدن

 

*

وطن يعني هدف يعني شهامت      وطن يعني شرف يعني شهادت

وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز    شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز

وطن يعني شكوه سرفرازي           وطن يعني ز عالم بي نيازي

وطن يعني گذشته ، حال ، فردا      تمام سهم يك ملت ز دنيا

 

 
وطن يعني چه آباد و چه ويران
 
وطن يعني همين جا ، يعني ايران


 

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links