تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

 

کاش چون پاييز بــــودم

کاش چون پاييز بودم

کاش چون پاييز خاموش وملا ل انگیــز بودم

برگهای آرزوهايم يکايک زرد ميشد

آفتاب ديدگانم سرد ميشد

آسمان سينه ام پر درد ميشد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ ميزد

اشکهايم همچو باران

دامنم را رنگ ميزد

وه چه زيبا بود اگر پايیــــــز بودم

وحشی وپر شور و رنگ آميز بودم

شاعری در چشم من ميخواند شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله ميزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی مـــــن

همچو آوای نسيم پر شکسته

عطر غم ميريخت بر دلهای خسته

پيش رويم

چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر

منزلگه اندوه ودرد وبد گمانی

 

کاش چون پاييز بودم

کاش چون پاييز بودم

.

.

.

چهارشنبه بیستم تیر 1386

 

زندگي  آتشگهي ست همواره پا برجا

 

  گر بيفروزيش

 

  رقص شعله اش از بيكران پيداست .

 

 ورنه خاموش است و

          

خاموشي گناه ماست

سه شنبه نوزدهم تیر 1386

بدرود تلخ

 

ای همنشين ای همزبان ای وصله ای تن!! 

ای يادگار روز های خوب وشيرين

مژگان ما چون برگ کاج زير باران

از اشک ها گوهر نشان است

در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش

اشکی نهان است

ای همزبان ای وصله ی تن!

ما آمديم از دشت ها از آسمانها

بر اوج درياها پريديم

تا عاقبت اينجا رسيد يم

با من بمان شايد پس از اين

يکديگر را هر گز ند يد يم

يک لحظه رخصت ده سرم را

برشانه ات بگذارم ای دوست

تا بشنوی بانگ غريب هايهايم

من با توام يا نه؟...نميدانم کجايم!

من دانم وتو

رنجی که در راه محبت ها کشيديم

تو دانی ومن

عمری که در صحرای محنت ها دويديم

ای جان بيا باهم بگرييم

شايد که ديگر از باغ های مهربانی گل نچيديم

ای جان بيا با هم بگرييم

شايد پس از اين يکديگر را هر گز نديديم

اين انجماد بغض را در سينه بشکن

از شرم بگذر

سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران

چشمان غمگين را چنان ابر بهاران

بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران

آری بيا با هم بباريم

بر ياد....

ای همسخن ای همنفس ای دوست ای يار

اين لحظه ی تلخ وداع است

در چشم من فرياد غمگين جداييست

فردا ميان ما حصار اشک وآه است

آه!!! عجب درديست ياران را نديدن

رنج گرانيست

بار فراق نازنينان را کشيدن

اما چه بايد کرد ای دوست؟

بايد زجان بگذشتن وبر جان رسيدن

ميلرزم از ترس

ترسم که اين ديدار آخر باشد ای دوست

ای همنشين ای همزبان ای وصله ی تن

ای يادگار روزهای خوب وشيرين

هنگام بدرود

وقتی چو مرغی از کنارتو پريدم

وقتی به سوی آشيانم پر کشيدم

ديگر ز فرداهای مبهم نا اميدم

شايد که زير آسمان ديگر نماندم

شايد که مردم

شايد که ديگر با تو گل الفت نچيدم

بايد به کام دل بگريم

شايد پس از اين

ديگر تو را هرگز نديدم

دوشنبه هجدهم تیر 1386

اي هميشه خوب

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !

یکشنبه هفدهم تیر 1386

در جان نفسي مي بايد

از پي جــان نـفسي مي بـايد

در پـي جــان نـفسي مي خواند

پشت اين پنجره راهي است سوي شاپرک 

پشت اين تنفس سـخت، نفس مي بايد

پشت اين جـام پر از طـرب و لهب 

خاطره از پس اين خاطر سرد مي ربايد

پشت هـرعکس تنفس روزگـار 

خـاک بـازي من و تـو خواهد

در پس عمـر پر از لـرز زمـان

گـرم و آرام خـاکي ابـدي مي بايد

سرنوشت بر سر هـر بوته گـل

سبـز و زرد حس تـرنم خواهد

حس يک بودن و يک نيـست شدن 

حس نابودن و لبريزشدن مي خواهد

در کنـار خم اين جـاده شـهـر

انتظـار چـشم بيـدارکسي مي بايد

خـاکـباز اندر حريم گرم رود

گيسوان زرين, کمان ابروي مستي خواهد

در پس چـشم نيـاز قـاصدک

دستـهاي گـرم بـاران نفسي مي بايد

در پي نـامه چون شعـر رفيـق

مسـت آغوش و ترچشـم رفيقي بايد

اندر اين انجمن پير مغان پرورسخت

نازنيـن چشـم نگـار حـافظي مي بايد

در نهان، جوي پراز طرب شقايق با جان

نازنين شعر و شکرهم نفسي مي خواهد

آري ايـن جـان نفسـي مي خواهد

آري در جـان نـفسي مي بـايد

شنبه شانزدهم تیر 1386

اي مهربان تر از من،

- با من

در دست هاي تو ،

آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دريغ کردي.



تنها تويي ،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثلِ نسيم سرد سَحَر ،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در کوچه باغهاي محبت،

مثل شکوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست.



افسوس !

آيا چه کسي تو را،

از مهربان شدن با من،

مأيوس مي کند ؟

**********************

اي مهربان من،

من دوست دارمت؛

چون سبزه هاي دشت

چون برگ سبز رنگ درختان نارون.



معيارهاي تازه زيبايي،

با قامت بلند تو سنجيده مي شود.

زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست؛

با غربت غريب فراوانش .

مانند شعر من ،

-اين شعر بي قرين !

- و اين تفاخر از سر شوخي ست!-

نازنين !

**********************

.....

تو ،

با نوشخند مهر،

با واژه محبت،

فرسوده جان محتضرم را ِز بند درد

آزاد مي کني.

و با نوازشت،

اين خشکزار خاطره ام را ،

آباد مي کني.



با سدي از سکوت،

در من رساترين تلاطم ساکن را بنياد مي کني.

با اين سکوت سخت هراس انگيز،

بيداد مي کني

جمعه پانزدهم تیر 1386

T.A.T.U

Out of sight, out of mind
Out of time to decide
Do we run? Should I hide
For the rest of my life

Can we fly? Do we stay?
We could lose we could fail
In the moment it takes
To make plans or mistakes

۳۰minutes, the blink of an eye
30minutes to alter our lives
30minutes to make up my mind
30minutes to finally decide
30minutes to whisper your name
30minutes to shoulder the blame
30minutes of bliss, lies
30minutes to finally decide

Carousels in the sky
That we shape with our ways
Under shade silhouettes
Casting shame
Crying rain

Can we fly do I stay
We could lose, we could fail
Either way, options change
chances fade, Trains derail.

30minutes, the blink of the night
30minutes to alter our lives
30minutes to make up my mind
30minutes to finally decide
30minutes to whisper your name
30minutes to shoulder the blame
30minutes of bliss, lies
30minutes to finally decide

To decide, to decide to decide to decide

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html