ای همنشين ای همزبان ای وصله ای تن!!
ای يادگار روز های خوب وشيرين
مژگان ما چون برگ کاج زير باران
از اشک ها گوهر نشان است
در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش
اشکی نهان است
ای همزبان ای وصله ی تن!
ما آمديم از دشت ها از آسمانها
بر اوج درياها پريديم
تا عاقبت اينجا رسيد يم
با من بمان شايد پس از اين
يکديگر را هر گز ند يد يم
يک لحظه رخصت ده سرم را
برشانه ات بگذارم ای دوست
تا بشنوی بانگ غريب هايهايم
من با توام يا نه؟...نميدانم کجايم!
من دانم وتو
رنجی که در راه محبت ها کشيديم
تو دانی ومن
عمری که در صحرای محنت ها دويديم
ای جان بيا باهم بگرييم
شايد که ديگر از باغ های مهربانی گل نچيديم
ای جان بيا با هم بگرييم
شايد پس از اين يکديگر را هر گز نديديم
اين انجماد بغض را در سينه بشکن
از شرم بگذر
سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران
چشمان غمگين را چنان ابر بهاران
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران
آری بيا با هم بباريم
بر ياد....
ای همسخن ای همنفس ای دوست ای يار
اين لحظه ی تلخ وداع است
در چشم من فرياد غمگين جداييست
فردا ميان ما حصار اشک وآه است
آه!!! عجب درديست ياران را نديدن
رنج گرانيست
بار فراق نازنينان را کشيدن
اما چه بايد کرد ای دوست؟
بايد زجان بگذشتن وبر جان رسيدن
ميلرزم از ترس
ترسم که اين ديدار آخر باشد ای دوست
ای همنشين ای همزبان ای وصله ی تن
ای يادگار روزهای خوب وشيرين
هنگام بدرود
وقتی چو مرغی از کنارتو پريدم
وقتی به سوی آشيانم پر کشيدم
ديگر ز فرداهای مبهم نا اميدم
شايد که زير آسمان ديگر نماندم
شايد که مردم
شايد که ديگر با تو گل الفت نچيدم
بايد به کام دل بگريم
شايد پس از اين
ديگر تو را هرگز نديدم