تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

سه شنبه پنجم تیر 1386

سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده
شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم.

پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز....

که بی تو،
زندگی مزاحمتی ناخواسته است برای من

دوشنبه چهارم تیر 1386

لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.

جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود

 

 

Lips tremble, night beat, and the jungle breaths
Allow me to journey in the night of your arms? Why fear
I press your nocturnal fingers and the wind scattered the and withers the anemone in the distance
You look at the jungle’s roof, stars run in the moisture of your eyes
Your tearless eyes are unfinished and the moisture of the jungle is immature
The knots of darkness open when you stretch out gourd hands
The string of mystery trembles when you smile
Let’s go to the road of union
The reptiles are asleep, the gate of eternity is open, let’s appear.
Let’s bestow our eyes so that the moonshine of acquaintance can fall
Let’s loose our lips for the voice is untimely
Let’s be drunk with the sleep of trees for the glory of growth is flowing in us
The wind breaks, stagnates the night, the jungles ceases to breath
We hear the gushing of tears of coordination and the juice of
herbs flow towards eternity

 

((سهراب سپهري))

یکشنبه سوم تیر 1386

شب تنهايي خوب

گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

 

 

جمعه یکم تیر 1386

وايسا دنيا!

من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه

پس دلم تا كي فضاي غصه را مهمونيه

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي 

واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي

نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم 

نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پر افاده شم

وايسا دنيا         وايسا دنيا

من مي خوام پياده شم

همه حرف خوب مي زنند اما كي خوبه اين وسط

بد و خوبش به شما ما كه رسديم ته خط

قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين

آره دنيا ما نخواستيم دل و با خودت نگير

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پر افاده شم 

وايسا دنيا         وايسا دنيا

من  مي خوام پياده شم 

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد

اون بليط شانس دوره بگو قسمت كي شد

همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاس

اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم

يا يه موجود كم و خالي پر افاده شم 

وايسا دنيا         وايسا دنيا

من  مي خوام پياده شم

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html