20:30_کامران نجف زاده
فردا که جمعه بیاید بهار تمام می شود....
چه باک! ما که بی تو اصلا بهاری نداشتیم
« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »
فردا که جمعه بیاید بهار تمام می شود....
چه باک! ما که بی تو اصلا بهاری نداشتیم
وقتي گريبان عدم، با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تـُرا، پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز ترا، در آسمان ها مي كشيد 
وقتي عطش طعم تـُُرا، با اشك هايم مي چشيد
من عاشق ِ چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانــــــــگي و عاقلي
يك آن كه من عاشق شدم، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم،شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان ِ تو، نه آتشي و نه گِلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانـــگي و عاقلي
حرفهاي ما هنوز ناتمام،
تا نگاه مي كني،
وقت رفتن است،
باز هم همان حكايت هميشگي؛
پيش از آنكه باخبر شوي،
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛
آي،
اي دريغ و حسرت هميشگي،
ناگهان،
چقدر زود دير مي شود.