تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

یکشنبه بیستم خرداد 1386

غبار لبخند

مي تراويد آفتاب از بوته ها.

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه اش شبنم زده.

***

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت -

پرتويي در آب روشن ريخته.

او صدا را در شيار باد ريخت:

(( جلوه اش با بوي خاك آميخته.))

***

رود، تابان بود و او موج صدا:

(( خيره شد چشمان ما در رود وهم.))

پرده روشن بود، او تاريك خواند:

(( طرح ها در دست دارد دود وهم.))

***

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:

(( آفت پژمردگي نزديك او.))

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.

سايه مي زد خنده تاريك او.

 

سهراب سپهري

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html