تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

دوشنبه هفتم خرداد 1386

كاشکي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوس دارم...!

كاشكي مي شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم

چقد مثه بچه گيام لالايي هاتو دوس دارم

سادگياتو دوس دارم خستگياتو دوس دارم

چادر نمازت زير لب خدا خداتو دوس دارم

كاشكي رو طاقچه دلت آينه و شمعدون مي شدم

تو دشت ابريه چشات يه قطره بارون مي شدم

كاشكي مي شد يه دشته گل برات لالايي بخونم

يه آسمون نرگسو ياس تو باغ دستات بشونم

بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پيشم بمون كه تا ابد دنيارو با تو دوس دارم

دنيا اگه خوب اگه بد با تو برام ديدنيه

باغ گلاي اطلسي با تو برام چيدنيه.........

 

 

شنبه پنجم خرداد 1386

خدایا !
...... به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن گذشت است ، حسرت نخورم .
...... و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .
خدایا !
...... تو چگونه زیستن را به من بیاموز .
...... چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

 


چهارشنبه دوم خرداد 1386

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همونجايي كه شاهزاده قصه
هميشه دختر فقيرو مي‏خواست
همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي‏شدم نه يك كبوتر

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي‏دغدغه مي‏خواد
تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي‏دونه كسي چه سخته موندن
مثه برگ روي شاخهء تكيده

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

ببين شكوفه دلبستگي‏هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي‏ميره
كجاست اون دست نوراني و مؤجز
بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي  مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي‏پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره من

چهارشنبه دوم خرداد 1386

دوستت دارم......!

تو را به جاي همه زناني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم

براي خاطر عطر گستره ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم

براي خاطر برفي که آب مي شود براي نخستين گل

براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي رماندشان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي بينم

بي تو جز گستره يي بي کرانه نمي بينم

                                   ميان گذشته و امروز

از جدار آينه ي خويش گذشتن نتوانستم

مي بايست تا زنده گي را لغت به لغت فرا گيرم

راست از ان گونه که لغت به لغت از يادش مي برند

تو را دوست مي دارم به خاطر فرزانگي ات که از آن من نيست

تو را براي خاطر سلامت

به رغم همه آن چيزها که به جز وهمي نيست دوست مي دارم

براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي دارم

تو مي پنداري که شکي حال آنکه به جز دليلي نيستي

تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي رود 

بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.


                                                         پل الوآر
                                                 (مترجم:احمد شاملو)

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html