تبليغاتX
خط خطی های دختر گلفروش

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

مرگ و زندگی...!

می دانم که سرانجام در یک روز یا یک شب و در یک لحظه مرگ خط قرمزی می کشد بر هستی من. می دانم که سرانجام مرگ مهر باطل شد میزند بر صفحه شناسنامه من . شناسنامه ای با یک عکس و یک نام وچند تاریخ. از مرگ نمی ترسم . از باطل شدن پس از مرگ نمی ترسم. از زندگی و زنده بودن بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن، بدون بوییدن و بوییده شدن ، بدون لمس کردن و لمس شدن ، بدون بوسیدن و بوسیده شدن ، بدون فهمیدن و دانستن و حرف زدن و خندیدن و گریه کردن بیشتر می ترسم .

 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

.............!

دیگه بادی هم نیست که دلتنگی های آدمی را ترانه بخواند............

آسمان پر ستاره ای هم نیست که رویاهای آدمی را نادیده بگیرد....


دیگه سکوت سرشار از ناگفته ها نیست....سکوت سرشار از ترس است. ترس از گفتن ناگفته ها...

 

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

دلم می خواد....

بعضی روزها احساس سبکی و بی خیالی میکنم . انقدر که بدم نمیاد توی تاریکی موقع برگشتن روی سنگفرش خیابون لی لی کنم . بعضی روزها دلم می خواد یک چیزیو بشکونم یک جوری باید انرژیمو تخلیه کنم . بعضی وقتها هم دلم می خواد لوس بشم بچگونه حرف بزنم و روی پای مادرم بشینم و بزارم موهامو ناز کنه.بعضی روزها دلم می خواد عاشق باشم.دلتنگ بشم و گریه کنم.بعضی روزها دلم می خواد از صبح زود تا بوق سگ کارکنم و شب مثل جنازه بخوابم.بعضی وقتها دلم می خواد شب ها به جای خوابیدن تا صبح روی آسفالت خیابون راه برم. گاهی وقتها دلم می خواد متنفر باشم از هوا و آدمها و آسمان و زمین و همه چیز های دوروبرم. گاهی هم دلم می خواد.......

پ . ن : فعلا هیچ کدام مقدور نمی باشد

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

my God

Anyone can count the seeds in an apple

but only God can count the number of apples in a seed.--Robert H. Schuller

 

پاك و منزه است پروردگار بلند مرتبه من...!

 

 

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

wanna swap our hearts

چند بار تاكنون رويدادهاي تصادفي و كاملاً غيرمنتظره برايت اتفاق افتاده اند كه حتي جرأت نمي كردي آنها را آرزو كني؟!؟

 

How often events, by chance, and quite unexpectedly,come to pass, which you had not dared even to hope to?!?

یکشنبه دوم اردیبهشت 1386

كودكي...!

كم نيستند كساني كه مدرسه موش ها خاطرات كودكي شان را با همه مخلفاتش زنده مي كند!

من آن موقع آنقدر كوچك بودم كه وقتي فيلمش روي پرده رفت، مجبور بودم روي پاهاي خواهرم بنشينم.

چقدر نارنجي و خوش خواب را دوست داشتم و سرمايي حرصم را در مي آورد و كپل چقدر بانمك بود!

حالا كه اين تكه را نگاه مي كنم دستهايم را گرفته ام روي دهانم و نمي فهمم چرا تركيب خنده و بغض اينقدر شيرين است...!

شنبه یکم اردیبهشت 1386

رویاهای کاغذی

در كوچه پس كوچه هاي سرد نفرتي كه شما به بهانه دوست داشتن برايم ساخته ايد، آن چنان گم شده ام كه از ترس تاريكي، روياهايم را يك به يك به آتش مي كشم....

تبریک می گویم! شما پیروز شده اید...

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html