« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »
جمعه هفدهم فروردین 1386
می روم با باد
می روم از باغ خنجر خورده ی پاییز می روم
اما...
یاد ها کی می رود با باد ها از یاد!
Posted by فریبا on جمعه هفدهم فروردین 1386 at 1:49 AM|Post Link
|
پس مانده های شهر را در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم! و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم. من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم ! و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست! -همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش- چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی! من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است من تمام مشق های دیشب را از بَرم! حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم! از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر به شانه های شب پناه مبرم و در استحاله ای غریب بر دیواره های خیابان رسوب میکنم! چراغ سبز می شود و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم! و تو فقط می نالی که ــ متاسفم! ــآی غریبه! گل نمی خری؟ خانم! آقا! گل بخرید...!!