تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر کس
به اندازه ي حرفهايي ست که براي نگفتن دارد.....
و کتابهايي نيز هست براي ننوشتن
و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
که بايد قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم
و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت.......
............
                                                                       

                                                                       "دکتر شريعتي"

پنجشنبه دهم اسفند 1385

 بچه ها دلشون خیلی صافه
شاید دلیل زلالی و خوب بودنشون همینه که خیلی چیزا رو نمی دونن ....(خوش به حالشون) 

یه روز به یه بچه گفتم :
- ببین عزیزم , پروانه ها رو نباید هیچوقت خشک کرد .
با تعجب چشماش و درشت کرد و  گفت :
- مگه پروانه ها هم خیس میشن ؟

و اونوقت دوست کوچولوش با قیافه حق به جانب گفت :
- خب آره , بارون که بباره پراشون خیس میشه دیگه .. مگه نه ؟
و منم گفتم:
- خب .. آره , خب ...........

و بعد حسابی پشیمون شدم که چرا از خشک کردن پروانه ها چیزی به اونا گفتم ....

 


دیشب داشتم با دستهام خوبیهات و میشمردم

انگشت کم اوردم.........

دستهات و به من میدی؟!

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html