تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

آلبوم عکس

كجاست نعمت فراموشي تا خود را به‌ دامان آن بيافكنيم....
رابيندرانات تاگور

 

آلبوم عكس هاي قديمي صدايم‌ مي‌كند. وارد اتاقم‌ مي‌شوم‌ و آلبوم را مي آورم. عكس‌ ‌ِ من‌ بر صفحه اول نگاهم‌ رابه‌ خود مي‌كشد. چهارساله‌ هستم‌، مويم‌ بلند است‌. دماغم‌ را به‌ شيشة‌ پنجره چسبانده‌ام‌. سرم‌ را به‌ پشتي‌ِ مبل‌ تكيه‌ مي‌دهم‌.آن شب را به خاطر مي آورم. مادر تازه‌ سفره‌ شام را جمع‌كرده‌. دنبال‌ مادر راه‌ مي‌افتم‌. بهش‌ چسبيده‌ام‌، ازش‌ مي‌خواهم‌ زودتر رختخواب‌ پهن‌ كند، ولش‌ نمي‌كنم‌. دامنش‌ را چسبيده‌ام‌.فرزانه صدايم‌ مي‌كند. دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌بردطرف‌ِ پنجره‌. شيشة‌ پنجره‌ بخار گرفته‌ است‌. فرزانه بخار شيشه‌ را پاك‌ مي‌كند وصورتم‌ را مي‌چسباند به‌ شيشه‌.
          برف‌ مي‌بارد ـ اولين‌ برف‌ِ سال‌.

ذوق‌ مي‌كنم‌. دست‌ِ فرزانه را مي‌گيرم‌ و مي‌خندم‌. بخار پنجره‌ را پاك‌ مي‌كنيم‌ و صورت‌مان‌ را مي‌چسبانيم‌ به‌ شيشه‌. اتاق‌ پُر مي‌شود خنده‌! دماغم‌ را روشيشه‌ فشار مي‌دهم‌. فرزانه ازم‌عكس‌ مي‌گيرد. سرم‌ را از رو‌ مبل‌ برمي‌دارم‌ و عكس‌ را نگاه‌ مي‌كنم‌. دست ‌مامان تو عكس‌ افتاده‌. عكس‌ سياه‌ و سفيد است‌. گل‌ بتة‌ لاكي‌ِ فرش‌ سياه‌ افتاده‌. مي‌رويم‌ پيش‌ مادر، بهش‌ مي‌گوييم ‌برف مي‌آيد. مادر لبخندِ تلخي مي زند و ظرف ها را مي شويد.

مي روم و چكمه هايي را كه مامان واسم خريده ميارمو با هزار ذوق مي پوشم! از پله ها به سرعت به پايين مي روم پايم پيچ مي خورد و از 5 تا پله به پايين مي افتم.از درد به خودم مي پيچم و مادر به سرعت خود را به من مي رساند. اتاق‌ طبقة‌ پايين‌ پر مي‌شود گريه‌. دستم‌ را دور گردن‌ پدر مي‌پيچم‌ و گونه‌ام‌ را به‌ سينه‌اش‌ فشار مي‌دهم‌. صداي قلب‌ پدر آرامم‌ مي‌كند. پدر بغل‌ام‌ مي‌كند و برايم‌ قصه‌مي‌گويد. مادر و فرزانه  بيرون‌ اتاق‌ نشسته‌اند. قصه هاي پدر مرا ازدنياي بيرون‌ جدا كرده‌ است‌. فكر مي‌كنم‌ كسي‌ صداي ما را نمي‌شنود و من‌صداي كسي‌ جز پدر را نمي‌شنوم‌. احساس‌ امنيت‌ مي‌كنم‌. درد پايم‌ را فراموش‌مي‌كنم‌....

 

پ.ن : دلم براي كودكي هايم، براي آن روزها تنگ است....خيلي...!

 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

تنها و بی سایه....

مرد با تمام خستگي خود را کشاند جلوي ديوار ، ايستاد جلوي سايه اش روي ديوار آجري ، که انگار بلندتر از خودش بود ، مانده بود خيره ي سايه اش و قلبي که خيال مي کرد ترپ ترپ در سينه مي کوبد. فکر مي کرد : چقدر خسته است ، از خودش ، از تمام اين شب هاي تنهايي اش ، از... از خودش ... از سايه اش ... از سايه اش که همه جا بدنبالش بود. ميخي از جيب بيرون آورد و به پيشاني سايه اش کوفت و رفت تا شبي ديگر را تنها باشد ، تنها و بي سايه . وقتي مي رفت بي سايه رفت......

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html