آلبوم عکس
كجاست نعمت فراموشي تا خود را به دامان آن بيافكنيم....
رابيندرانات تاگور
آلبوم عكس هاي قديمي صدايم ميكند. وارد اتاقم ميشوم و آلبوم را مي آورم. عكس ِ من بر صفحه اول نگاهم رابه خود ميكشد. چهارساله هستم، مويم بلند است. دماغم را به شيشة پنجره چسباندهام. سرم را به پشتيِ مبل تكيه ميدهم.آن شب را به خاطر مي آورم. مادر تازه سفره شام را جمعكرده. دنبال مادر راه ميافتم. بهش چسبيدهام، ازش ميخواهم زودتر رختخواب پهن كند، ولش نميكنم. دامنش را چسبيدهام.فرزانه صدايم ميكند. دستم را ميگيرد و ميبردطرفِ پنجره. شيشة پنجره بخار گرفته است. فرزانه بخار شيشه را پاك ميكند وصورتم را ميچسباند به شيشه.
برف ميبارد ـ اولين برفِ سال.
ذوق ميكنم. دستِ فرزانه را ميگيرم و ميخندم. بخار پنجره را پاك ميكنيم و صورتمان را ميچسبانيم به شيشه. اتاق پُر ميشود خنده! دماغم را روشيشه فشار ميدهم. فرزانه ازمعكس ميگيرد. سرم را از رو مبل برميدارم و عكس را نگاه ميكنم. دست مامان تو عكس افتاده. عكس سياه و سفيد است. گل بتة لاكيِ فرش سياه افتاده. ميرويم پيش مادر، بهش ميگوييم برف ميآيد. مادر لبخندِ تلخي مي زند و ظرف ها را مي شويد.
مي روم و چكمه هايي را كه مامان واسم خريده ميارمو با هزار ذوق مي پوشم! از پله ها به سرعت به پايين مي روم پايم پيچ مي خورد و از 5 تا پله به پايين مي افتم.از درد به خودم مي پيچم و مادر به سرعت خود را به من مي رساند. اتاق طبقة پايين پر ميشود گريه. دستم را دور گردن پدر ميپيچم و گونهام را به سينهاش فشار ميدهم. صداي قلب پدر آرامم ميكند. پدر بغلام ميكند و برايم قصهميگويد. مادر و فرزانه بيرون اتاق نشستهاند. قصه هاي پدر مرا ازدنياي بيرون جدا كرده است. فكر ميكنم كسي صداي ما را نميشنود و منصداي كسي جز پدر را نميشنوم. احساس امنيت ميكنم. درد پايم را فراموشميكنم....
پ.ن : دلم براي كودكي هايم، براي آن روزها تنگ است....خيلي...!
