تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

شنبه هفتم بهمن 1385

I call you FRIEND

You guide me
because you know
exactly where
I want to go.
You reach out
with a warm hand
to show me that
you understand.
You accept me for
who I am
and you know
where I've been;
for these and
many more reasons,

I call you friend.

 

 

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

پسرک فال فروش

 

برف به آرامي و بسيار زيبا مي بارد.

در گوشه اي از خيابان پسرك كم سن و سال و كثيفي فال مي فروشد.

هوا سرد است. اما پشت شيشه كه ما نشسته ايم هوا گرم است و شام عالي.....

 

پ.ن : ديگر نمي توانم خودم را راضي كنم بهشان كمك كنم وقتي مي دانم كه ذره اي از اين پول به دست خودشان نمي رسد. رئيس دارند، بزرگتر دارند.....اگر همه پول هاي توي جيبم را هم بدهم فردايش بجاي اينكه تميز باشد و مدرسه برود باز همان جا ايستاده.

 

 

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html