تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه دهم آبان 1385

..پسرک فال فروش..

در پیاده روی خیابان راه می رفتم..یه پسر کوچولو با چهره خیلی معصوم با چند تا پاکت

 فال حافظ نزدیکم شد..با نگاهی پر از التماس گفت:تو رو خدا یه فال بخر!..

بدون مکث قبول کردم..خیلی خوشحال شد..صد تومن دادم و یه پاکت و انتخاب کردم..پسر

 می خواست بره..گفتم:صبر کن!کجا می ری؟این فال رو به نیت تو خریدم!..باورش نمی شد..

چند لحظه مات بهم نگاه کرد بعد از ته دل خندید...چقدر تو صدای خنده اش تنهایی ماسیده بود..

گفت:من! چرا؟ گفتم نمی دونم حالا برات بخونم؟سرش رو با ذوق تکون داد و لبخند زد..

گفتم:شعرش رو نمی خونم جمله های پایین شعر رو برات می خونم قبول؟..بی صبری از

چشمای معصومش لبریز شده بود..سعی کردم جمله ها رو با توجه به سن و سالش ساده بگم..:

"تو خیلی خوش شانس هستی چون خدا همیشه به تو توجه داره اون خیلی دوستت داره..اونقدر

دوستت داره که مدام به تو فکر می کنه..دوست داره هر جور شده و در هر شرایطی درس

 بخونی و قوی باشی و به زندگی امیدوار باشی...همیشه باهاش حرف بزنی و ازش کمک بخوای

 و پسر خوب و پاکی باشی...اون خیلی دوستت داره...

جرات نکردم سرم رو بلند کنم...می ترسیدم دستم براش رو شده باشه..ولی سرم روبلند کردم..

خدای من!  داره از پشت اشک های ننمناک چشم هاش نگام می کنه...با صدای خیس و بغض

آلودش گفت:راستی راستی خدا خیلی دوستم داره؟...

بغض داشت خفم می کرد...ولی خودم رو کنترل کردم و با خنده گفتم:آره خیلی خیلی...

پسر کوچولو چشماش پر امید شد و گفت:ازت ممنونم تو مثل خواهرم مهربونی...و رفت...

دلم خیلی گرفت خیلی ... صداش هنوز تو گوشمه آخه خیلی صداش غم داشت ...

 به کاغذ نگاه کردم حتی یک کلمه از حرف هایی که بهش گفتم تو کاغذ نبود ..

چرا باید بچه های معصوم با این سن کمشون به جای خوش گذرونی و لذت از لحظه

 لحظه ی کودکیشون تو خیابون ها بگردن و فال بفروشن؟ آخه چرا؟

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html