تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385

قشنگ كوچك!

 

گفت: كسي دوستم ندارد . مي داني چقدر سخت است كسي دوستت نداشته باشد؟

تو براي دوست داشتن بود كه دنيا را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن....

 

خدا هيچ نگفت

 

گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدذ چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم.

آدمهايت از من مي ترسند. مرا مي كشند چون زشتم. زشتي جرم من است.

 

خدا هيچ نگفت

 

گفت: اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.من در آن جايي ندارم. مال گل ها و پروانه ها، مال قاصدك هاست.

ولي مال من نيست.

 

خواست بگويد.....ولي بغض راه گلويش را بسته بود.

 

خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.

 

دوست داشتن يك گل، دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.

اما دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن تو كار دشواري است.

 دوست داشتن كاري است آموختني. و همه رنج آموختن را نمي برند.

 

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد زيرا كه هنوز مومن نيست.

زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

 

مومن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است و من زيبايم.

من زيبايم و چشمهاي مومن جز زيبا را نمي بينند. زشتي در چشم هاست.

در اين دايره هر چه كه هست نيكوست.

 

آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

 

حالا قشنگ كوچكم، نزديكتر بيا و غمگين نباش

قشنگ كوچك در حالي كه اشك هايش را با دستانش پاك مي كرد، نزديكتر آمد و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست!

 

 

 

 

 

سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385

بی وفایی ات وفادارتر از وفای تو است...

 

با عبورت تا ابد بارانی ام

بنگر اینک در من این ویرانی ام

کاش می دیدی در این پس کوچه ها

پرسه های بی سر و سامانی ام

تشنه یک لحظه دیدارم بگو...

پس تو کی با این عطش می خوانی ام

بشکن این قفل سکوت سرد را

در پس هر واژه ات زندانی ام

کاش مهمان نگاهت می شدم

سر خوش از این خلوت پنهانی ام

قایقم بشکست با امواج غم

نا خدای اشک سر گردانی ام

اه ای دریا مرا با خود ببر

عاشق یک لحظه طوفانی ام

...

 

 


 

 

او برزگتر از من بود
چون پايش به رکاب دوچرخه مشترکمان مي رسيد
و من کوچکتر .
نمي دانستم
که آن روزها مي توانند
زيباترين
بزرگترين
و بهترين خاطرات من باشند.
حتي نمي دانستم
که هنگام داستان نوشتن
تا اين حد
به آن روزها نياز خواهم داشت ...
...
آن روزها را زندگي از من گرفت

و تو را سرنوشت

و....
من به نوشتن دلتنگي هايم
گريه
و زندگي متهم شدم ...

كودكي دلتنگتم!

آخر من با تو به اين روزها رسيدم.......

 

شنبه بیست و دوم مهر 1385

گشته خزان نوبهار من ،بهار من...........

 

مادر پرده اتاقم را مي كشد.

پرتو نور خورشيد چشمانم را اذيت مي كند و به يك باره در زير پتو خود را پنهان مي كنم.

مادر مثل هميشه با آن صداي مهربانش كه در سخت ترين لحظات آرامم مي كند، با لحني دوستانه صدايم مي زند:

"فريبا، تا كي مي خواي خودت رو تو اين اتاق پنهان كني؟

بيا و باور كن كه او براي هميشه مرده است.

او الان يا زير خاك است يا جايى ديگر ؛ نمى دانم شهر و يا حتى كشورى ديگر. راحت و آسوده زندگى مى كند. در هر دو حالت براى تو مرده است . "

نمى دانم گفتم يا خواستم بگويم : "عطر وجود او لحظه به لحظه و همه جا همراه من است. نه، او نمرده است!"

   مادر مى گويد : "بايد فراموشش كني،براي هميشه! مي فهمي؟."‌

سكوت، اتاقم را فرا مي گيرد.

صداي بستن در، من را به خودم مي آورد.

به آرامي سرم را از زير پتو بيرون مي آورم و زل مي زنم به در و ديوار اتاقم كه پر است از عكسهاي هنرپيشه و خواننده هاي محبوبم.

احساس بدي دارم. انگار در زندانم. در يك سلول انفرادي.حاضر نيستم هيچ بندي را بپذيرم.

تنهايي را به هر چيز ترجيح مي دهم.

بي اختيار از جا بلند مي شوم و از خانه بيرون مي زنم.

    در را كه باز مى كنم مثل هميشه نگاهم به در خانه ات مى افتد، قطره هاى باران گونه هايم را خيس مي كند و قطرات اشكم در زير بارش باران، پنهان مي ماند.

تو مى خندى و مرا زير چترت پناه مى دهى . تبسمى گوشه ى لب هايم مي نشيند . برگ هاى زرد و قرمز زير پاهايمان خش خش مى كنند، انگار امسال پاييز زودتر از هميشه آمده است. در همه ى راه آواز هميشگى را برايم مى خوانى ؛ با همان صداى هميشگى .

گشته خزان نو بهار من ، بهار من

رفت و نيامد نگار من ، نگار من

سپرى شد شب جدايى

به اميدى كه تو بيايى

آخر اى اميد قلبم

 با من از چه بى وفايى.....

   همينطور كه قدم مي زنم به پارك هميشگي مان مي رسم. رديف ميله هاى سبز پارك را به دو قسمت تقسيم كرده است. مثل زمان كودكيم دستم را به ميله ها مى كشم . چند مرد در يك طرف پارك قدم مي زنند. مردى كلاه كاغذى بر سر دارد و سلام نظامى مى دهد . ديگرى روى صندلي چرخدار نشسته و خيره شده به خيابان شلوغ.

مردي سالخورده در گوشه اي از پارك، نگاهي پر معنا به كودكي مي اندازد كه با شوقي فراوان از سرسره به پايين مي آيد. گويي كودكي بر باد رفته خود را در وجود او مي جويد....

اينجا را خيلي دوست دارم.تك تك نيمكت هايش را،تك تك درختان و حس زيبايي را كه اينجا موج مي زند، تا به حال در جايي ديگر نديدم.

شايد اينجا به نظر من زيبا مي آيد.روز اول آشنايي....

به آسمان ابري و باراني چشم دوخته ام. نگاهم دوردست را مى شكافد . انگار از مرز زمان و مكان گذشته ام . نه قطره هاى باران را حس مى كنم و نه وجود هيچ چيز و هيچ كس ديگر را . اين جا سرزمين ديگرى است . زمان ايستاده . احساسي مرا به سوي كودكي هايم مي كشاند. خيلي دوست دارم زمان به عقب بر گردد.مي خواهم در كودكى زندگى مى كنم.تنها در زمان حال باشم.

نه نگران آينده باشم و نه در حسرت روزهاي گذشته. نمي خواهم جوانى نداشته ام را تجربه مى كنم. بي اختيار خنده ام مي گيرد.آسمان گريه مى كند و من مثله هميشه ساز مخالف را مي زنم! با صداي بلند و از ته دلم مي خندم.بدون هراس از نگاه ديگران.

رديف شمشادهاى باران خورده را رد مى كنم و به تو نزديك مي شوم.مي نشينم كنار تو،روي صندلي هاي كنار پارك.

 صداى ضربان قلبم را مى شنوم . نگاهم مى كنى ؛ آرام مى گيرم . شال يشمى را روى صورتم مي كشم تا كسي اشك هايم را نبيند. به  من نگاه مى كني.با يك لبخند كوچولو گوشه ى لب هايت . مى بينى اشك هاي بي قراري هايم را حالا كه زل زدي به من؟ بايد به همه ثابت كنم كه تو زنده اي!

مثله هميشه لبخندي گوشه لبهايت نقش مي بندد.

همان لبخند تصنعي هميشگي.گويي با يك نگاه، حرفهايم را خوانده اي.

بغض راه گلويم را بسته .حالا يك لبخند كوچك مثل لبخندهايت گوشه ى لب هايم مى نشيند .

بلند مى شوي . فقط نگاهت مى ماند كه به من چشم دوخته . منتظري دستانم را دراز كنم. تنها به اندازه ى يك كف دست با تو فاصله دارم . بايد بر خيزم و دستانت را بگيرم

اما نمي دانم چرا پاهايم بي حس اند

نفسم مى گيرد . ديگر مرز ميان واقعيت و خيال را نمي دانم . صدايت را مى شنوم : "خدانگهدار، براي هميشه...."

مى دوم . از كنار رديف شمشادهاى درهم پارك مي گذرم . صداى آوازت در گوشم است .  .  .  نگاه مى كنم و تو نزديك تر از هميشه از كنارم مى گذرى اما نه مثل هميشه ، جاى خالى دستى پر از كتاب و آن يگانه دستت را مثل تك شاخه اى  خشك به هر طرف تاب مي دهى و نگاهت را از چشمان بي فروغم مي دزدي . براى لحظه اى بر جايم خشك مى شوم و بعد مثل اين كه تازه با نگاه هاي بي اعتنايت است كه مى فهمم چرا اين همه سال كنارم نبودى . بى اختيار به دنبالت مي دوم. مى خواهم صدايت كنم. نمى توانم . مثل كابوس هاى شبانه ام از كنارم مى گذرى و در ميان آن خيابان شلوغ گم مى شوى و بى نيم نگاهى مرا جا مى گذارى . نفس در سينه ام حبس مى شود ، لال مى شوم .

 كنار نرده پارك مى نشينم با يك مشت خاطره و صدايى كه هميشه در گوشم است .

 گشته خزان نوبهار من ،بهار من

 .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html