كاش مي شد وقت رفتن ، چشم هايم را كنار تو بگذارند . تا حسرت ديدار تو در جاودانگي ام نباشد.....



بادي وزيد
دفتر خاطرات ورق خورد
نامت ، نگاهت ، كلامت
فرو ريخت قلبم
ساعت شماطهدار دفتر اما، بهكار افتاد
سيمايم چه شاد و سرخوش بود آنروزها
به ساعت خيره ماندم
ناله سر دادم
"تو اگر اينگونه با شتاب نميتاختي ، شايد من هنوز در همان كوچه باغ مانده بودم "
"آرزوهايم را با خود به كجا بردي آخر ؟"
اما او مرا نميديد
مينواخت
ميدانست براي چه
و من، هنوز نه........



آن روزها يك ، دو ، پنج ، چهار و هپت. هـمه اعداد هـميـن ها بودند و به هـميـن ترتيب مادرم مي پرسيد: ((مرا چند تا دوست داري؟)) درحالـي كه تـمام انگشتان هر دو دست را باز مي كردم فرياد مي زدم: (( هپت تا)) ومادر با خنده اي مرا بغل مي كرد ومي بوسيد. وهپت تـمام دوست داشتـن من بود. حالا حتما خواهم گفت : ((بـي نـهايت)) ولـي بـي نـهايت تـمام دوست داشتـن من نيست . . .



زندگی شاید هم بی تو زیستن باشد...
زیستن؟بی تو؟...
ممکنه؟........نه ولی .....بايد ادامه دهم حتی بدون قلب....
قلبم را همين جا ميگذارم و ميروم......
ديگر نيازی نيست چيزی بگويی...
نگاهت رنگ پايان دارد.....
كور و كر
وقتي كه آرزو داري فقط يك صدا را بشنوي و فقط يك تصوير را ببيني
وقتي كه كور و كر مي شوي به صداها و تصاوير ديگر
وقتيست كه آن صدا و آن تصوير دور ميشود از تو
آن وقت ياد ميگيري آن ديگريها هم هستند
ياد ميگيري ببيني و بشنويشان
و آنگاه كه آموختي دور نباشي از زمانها و مكانها
و آموختي كه قدردانشان باشي
ميآيد آن صدا
ميآيد آن نما
و ميمانند برايت




