تبليغاتX
سنجاق قفلی

« بيچاره دخترك گلفروش در كنار خيابان، سبد احساسش را همه مي بينند..... »

چهارشنبه نوزدهم مهر 1385

كاش مي شد وقت رفتن ، چشم هايم را كنار تو بگذارند . تا حسرت ديدار تو در جاودانگي ام نباشد.....

 

 

بادي وزيد

دفتر خاطرات ورق خورد

نامت ، نگاهت ، كلامت

فرو ريخت قلبم

ساعت شماطه‌دار دفتر اما، به‌كار افتاد

سيمايم چه شاد و سرخوش بود آنروزها

به ساعت خيره ماندم

ناله سر دادم

"تو اگر اينگونه با شتاب نمي‌تاختي ، شايد من هنوز در همان كوچه باغ مانده بودم "

"آرزوهايم را با خود به كجا ‌بردي آخر ؟"

اما او مرا نمي‌ديد

مي‌نواخت

مي‌دانست براي چه

و من، هنوز نه........

 


 

آن روزها يك ، دو ، پنج ، چهار و هپت. هـمه اعداد هـميـن ها بودند و به هـميـن ترتيب مادرم مي پرسيد: ((مرا چند تا دوست داري؟)) درحالـي كه تـمام انگشتان هر دو دست را باز مي كردم فرياد مي زدم: (( هپت تا)) ومادر با خنده اي مرا بغل مي كرد ومي بوسيد. وهپت تـمام دوست داشتـن من بود. حالا حتما خواهم گفت : ((بـي نـهايت)) ولـي بـي نـهايت تـمام دوست داشتـن من نيست . . .

 

 


زندگی شاید هم بی تو زیستن باشد...

 

زیستن؟بی تو؟...

 

ممکنه؟........نه ولی .....بايد ادامه دهم حتی بدون قلب....

 

قلبم را همين جا ميگذارم و ميروم......

 

ديگر نيازی نيست چيزی بگويی...

 

نگاهت رنگ پايان دارد.....

 

 

 

 


كور و كر

وقتي كه آرزو داري فقط يك صدا را بشنوي و فقط يك تصوير را ببيني

وقتي كه كور و كر مي شوي به صداها و تصاوير ديگر

وقتيست كه آن صدا و آن تصوير دور مي‌شود از تو

آن وقت ياد مي‌گيري آن ديگريها هم هستند

ياد مي‌گيري ببيني و بشنويشان

و آنگاه كه آموختي دور نباشي از زمانها و مكانها

و آموختي كه قدردانشان باشي

مي‌آيد آن صدا

مي‌آيد آن نما

و مي‌مانند برايت

 

 

 

 

 

 

 

شنبه پانزدهم مهر 1385

پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شده......

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره......!

 

من نبايد فرود آيم

نبايد بنشينم

سال هاست .از آن لحظه که پر بر اندامم روييد

و از آشيان ازبام خانه پرواز کردم

همچنان می پرم. هرگز ننشسته ام

و ديگر سری نيز به سوی زمين و به سواد پليد شهر ها

و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم

چشم به زمين ندوختم

پروازی رو به آسمان

در راه افلاک

و هر لحظه دورترو بالاتر از زمين

و هر لحظه نزديک تر به خدا !

 

 

 


هوای سرد و مه آلود

برگ های خزان

فصل من

پاییز....

با تو در کوچه باغ خاطرات، پاییز را زمزمه می کنم و به دنبال دل گمشده ام می گردم که شاید آن را در پیچ و خم حادثه ها گم کرده ام و شاید هم زیر گام های سرد زمان شکسته باشد، ولی هر چه هست می توان حقیقت را از چشم های تو فهمید...

 

 

 


 

 

برای دیدن پاییز فقط دوتا چشم عاشق لازمه.....

وقتی از پاییز مینویسم توی دلم یه حس خاصی موج میزنه...

نمیدونم ازچه زمانی پاییز رو دوست دارم ولی رنگهای برگهای پاییزی به من حس خوبی

میدهند.......

و هوای معتدل و بارون گاه به گاهش که دیگه همه چیز رو تکمیل میکنه.....

نمی دونم چرا شعرا پاییز رو مترادف با مرگ میدونند !

پاییز یک آغاز برای بهاره......

مرگ ظاهر برگها برای درخت یک امیده برای دوباره سبز شدن .....

پاییز برای من یعنی عشق .....عشقی عمیق و پر از مهر و گذشت......

وقتی اسم آخرین برگ پاییزی رو انتخاب میکردم

از خودم پرسیدم چرا آخرین برگ؟

اونموقع جوابی نداشتم اما حالا دارم....

چون آخرین برگ یعنی تموم شدن و آغاز یک فصل تازه ......

یعنی تازه شدن های پی در پی......

یعنی شروع و این خودش یعنی اول بودن !

من هو هوی باد رو میون شاخه ء درختها رو خیلی دوست دارم.....

با هر گردش باد یک برگ با رقص زیبای عشق بر زمین میافته و با عبور عابران

زمزمه خش خش را با زیباترین سمفونیه آرامش مینوازد....

برگ پاییزی عاشقه......عاشق درخت و میمیره تا درخت زنده بمونه......

در عبور نا بهنگام فصل برگ طعمه باد میشه تا درخت دوباره در بهار لباس نو بپوشه......

گوش کن !

صدای بانوی پاییز با تن پوش سرخ و زرد و نارنجی از کوچه زمان به گوش میرسه....

گیسوی طلاییه این بانو خیس بارونه......

چشمای بانو برنگ روشن آشناییه......

و دلش سبز تر از هر برگ سبزی در بهار....

بانوی پاییز اومده

 

 


 

 

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

 

 

 

خداحافظ تا چند هفته دیگه.......!

نظر یادتون نره!

 

پس مانده های شهر را
در زباله دان ِ افکارم ، عبرت میکنم!
و در سیاه چاله های جایی دور فرو می برم.
من تمام ِ مشق های دیشب را از بَرم !
و آن خطی را که میان ناممان کشیدی را خوب یادم هست!
-همان خطی که "خط فاصله" نامیدی اش-
چون نمی خواستی حروفمان به هم بچسبد
و گناه ِ ناکرده ی"بی معنایی" شوی!
من خوب یادم هست که گفتی جای ِ من پشت همین چراغ های قرمز است
من تمام مشق های دیشب را از بَرم!
حفظ می کنم ، نمره ی بیست نمی گیرم!
از میان فراموشی رنگارنگ این بوقهای شهر
به شانه های شب پناه مبرم
و در استحاله ای غریب
بر دیواره های خیابان رسوب میکنم!
چراغ سبز می شود
و من ، سبزی انگشتانت را جوانه می شوم!
و تو فقط می نالی که ــ متاسفم!
ــآی غریبه! گل نمی خری؟
خانم! آقا! گل بخرید...!!

Previous posts

Archives

Links

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html